تبليغاتX
مهد عشق

مهد عشق

معما نامه

چند ماه پیش وقتی هوا تازه تاریک شده بود داشتم توی خیابان قدم می زدم و از جلوی یه داروخانه رد می شدم. یه دفعه یه پسر تقریبا هم سن و سالم اومد جلو گفت: خانم می شه یه لطفی بکنی بری برایم این دارو رو بخری؟! به من نمی دن...

حالش واقعا بد بود! 100 درصد اعتیاد داشت. چشمهایش پر از آب شده بود (شنیدین تو داستانای قدیمی می گن چشمهایش دو دو می زد، حالا تازه فهمیدم یعنی چی؟!) با اینکه ظاهرش مثل خیلی از آدمای دور و برم بود، مثل خیلی از دوستام...  گفتم صبر کنه تا بپرسم چه داروییه!

از پله های داروخانه رفتم بالا. خود داروخانه یه طبقه بالاتر از سطح زمینه. رفتم تو داروخانه!

-آقا ببخشید. داروی ... برای چی خوبه؟

-یه مسکن خیلی قویه. (یه ذره چپ چپ نگام کرد.) فقط با نسخه ی مخصوص از ... (یادم نیست گفت کجا؟!) می شه داد به بیمارا.

خانم همکارش: برای چی می خواستین؟

-والا برای کسی می خواستم. یکی بیرونه. گفت نمی تونه خودش بیاد این رو بخره.

-آها. خانم اینا معتادن.

-می دونم...

خانمه یه ذره با تعجب ولی با مهربونی: خودتون رو درگیر این چیزا نکنین!

-آخه حالش خیلی بده. نمی شه برایش کاری کرد؟

-چرا. بره خودش رو به کمپ ترک معرفی کنه.

-باشه. ممنون.

از مغازه اومدم بیرون! اصلا پشت سرم رو نگاه نکردم. نی دونستم چی باید گفت؟! یکی با درماندگی صدام کرد: خانم؟!
با عجله دور شدم...

 **************************

یک هفته ی بیش (شب یلدا در کوچه های فقر بود، راستی اون شب چقدر بچه فال فروش و ...فروش تو خیابان دیدم! هیچ وقت این قدر زیاد نبودن)!  هوا تازه تاریک شده بود. داشتم توی خیابان قدم می زدم و فکر می کردم چقدر وقته این راه رو پیاده نیامدم! دائما آن قدر عجله داشتم که اصلا وقت پیاده روی نبود!

رسیدم به داروخانه ی مذکور! چشمم افتاد به زیر پله هایش. همیشه زیر پله هایش رو دیده بودم. هم سطح زمین چند تا پنجره ی بزرگ داشت که هیچ وقت توش معلوم نبود. چشمم خورد به یه در اون گوشه کنار بنجره ها. تا حالا بهش دقت نکرده بودم. چه جالب! در نیمه باز بود. وقتی داشتم از جلوش رد میشدم با کنجکاوی برگشتم تویش رو ببینم!!! یه سری پله داشت که می رفت پایین، مثل یه زیر زمین.

یه کارگر که شاید بنا بود، جلوی در داشت یه چیزی درست می کرد (انگار یه چیزی خراب شده بود که داشت درستش می کرد)... اون تو دقیقا مثل یه کافی شاپ (واژه ی اجنبی قهوه خانه!!!) تقریبا شیک بود! روی پیشخون(؟) پر از قلیون های سرمه ای رنگ بود... فکر کنم 10 – 12 تایی بود. چه عجیب!  تویش خیلی عجیب بود. دیگه چیزی معلوم نبود.

 یه عابر از بغلم رد شد. دوباره برگشتم اون تو رو نگاه کنم. به! این عابر محترم هم که مال اونجاست! برگشت ببینه چی می خوام اونجا! با عجله دور شدم...

 

 

دیگه از اون موقع تا حالا از اونجا رد نشده ام... حتما تازه داشته تاسیس می شده و هنوز تابلوش رو نزده بودن!

این خاطره ها از یکی از شلوغ ترین و به ظاهر کم دغدغه ترین خیابان های شهرمانه! چه قدر دنیا عجیبه... بالای پله ها بهشت و اون پایین...؟!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 23:50  توسط طراوت  | 

خدای...

دینم را بر سنگ زدم شکست

بر آب زدم روان شد

به خود آمدم

شنیدم می گفت:

به خود آی

به خودآی

خودآی

خدای

خدا...

به سوی خدا روان شدم

 

پ.ن. نوشتن این یه جریانی هم داره. ولی چند وقته حوصله ام نمیاد بنویسم! نمی دونم چرا؟!

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آذر 1388ساعت 18:44  توسط طراوت  | 

کلیه را هم مگر می فروشند؟

تهران دیوار های کثیفی دارد. کثیف از گرد و خاک، کثیف از تبلیغات جسبیده به آن، کثیف از شاهد کثیفی ها بودن. و خیلی وقت است که این دیوارها چیز دیگری را هم به دامن خودشون پذیرفته اند. حتی دیوارهایی که تا امروز ظاهرا تمیز مانده بودند، کم کم کاغذهایی را بر چهره ی زشتشان می بذیرند، کاغذ هایی که این جمله در همه ی آنها مشترک است: فروش کلیه.

به گفته رییس انجمن حمایت از بیماران کلیوی در سال 1500 تا 1700 عمل پیوند کلیه در کشور انجام می شود که بیش از ۹۵ درصد کلیه های اهدایی به صورت خرید و فروش آزاد تهیه می شود.

 

فروش کلیه در ایران چند سالیست که رواج دارد. در ايران برای اولين بار در سال ۱۹۶۵ ميلادی موضوع جايگزينی کلیه مطرح و دو سال بس از آن اولین بیوند انجام شد.

از چند سال پیش دولت رسما به اهدا کنندگان کلیه پول پرداخت می کند و به عنوان تشکر از آنها، در واقع کلیه را از آنها می خرد و با این کار افراد بیشتری را برای نجات جان هم نوعانشان تشویق می کند. شاید این موضوع باعث کم رونق شدن بازار سیاه فروش کلیه شده باشد، اما باز هم کافی است نگاهی به دیوارهای نزدیک سازمان اهدای عضو در خیابان فرهنگ حسینی بیاندازیم. دیوارهایی که سیاه تر از دیوار های زندان، یادگاری هایی از قیمت پاره ی تن انسان ها را بر بیشانی دارند.

فروش کلیه در کشورمان به دلیل نیاز مالی افراد هر روز بیشتر و بیشتر می شود. عده ی زیادی برای پرداخت بدهی یا تامین مخارج درمان عزیزانشان یا حتی برای تهیه ی جهزیه و ... دست به این کار می زنند. و این موضوع نشان دهنده ی نا آگاهی مردم ازشرایط زندگی با یک کلیه و همین طورنشان دهنده ی فشار مالی وارد بر آنهاست.

در کشور ما حدود ۲۵ هزار بیمار کلیوی وجود دارد. که از این تعداد هر سال ...... درصد آنها موفق به بیوند می شوند. اکثر آنها باید سال ها زیر دستگاههای دیالیز در صف طویل دریافت عضو منتظر باشند و یا با خرید یک کلیه ی از کسانی که برای فروش آن در خیبان ها یا حتی اینترنت اقدام به فروش آن می کنند نجات بیدا کنند. متوسط زمان انتظار در لیست دریافت کلیه، چهار سال است. دریافت کنندگان، فروشندگان را در زمان اهدا به عنوان آشنایانی معرفی می کنند که به خاطر آنها حاضر به اهدای کلیه اشان شده اند.

در این بازار انسانی، دلالانی هم وجود دارند. نه می شود کارشان را نهی کرد و نه تائید. آنها نقش معرف هایی را بازی می کنند که در نهایت پول خوبی هم به جیب می زنند.

هر سال 1400 ایرانی یکی از دو کلیه خود را می فروشند.

اما مشکل کجاست؟
در ایران در حال حاضر ۳۵ هزار نفر نیازمند دریافت کلیه هستند. اما تنها .... نفر از آنها موفق به پیوند می شوند.  ..... نفر از آنها کلیه ی خود را از اهدای اعضای یک بیمار مرگ مغزی می گیرند و بقیه ی آنها.... بله... باقی آنها اعضای بدن انسان های سالمی هستند که مجبور می شوند خودشان را معامله کنند.

طبق آمار ها، هر سال در ایران 3000 تا 4000 نفر دچار مرگ مغزی می شوند که می توان از اعضای 50 درصد از آنان استفاده کرد. اما از این تعداد تنها خانواده ی 140 تا 200 نفر از آنها حاضر به اهدای اعضا و نسوج عزیزانشان می شوند. و شاید گره ی کور این جریان در همین جاست. درصد اهدای عضو در دنیا ... استو اسبانیا در این زمینه در دنیا بیشرو است. در واقع ایران در میان کشورهای دنیا، بیشترین آمار مرگ مغزی و کمترین آمار اهدای عضو از جسد را دارد.

«نجفي زاده، رییس شبکه فراهم آوري اعضاي پيوندي دانشگاه علوم پزشکي شهيد بهشتي تهران، عدم همکاري دانشگاه هاي علوم پزشکي کشور در راه اندازي واحدهاي فراهم آوري اعضاي پيوندي، همکاري نکردن بيمارستانها در اعلام افراد دچار مرگ مغزي شده، نبود جايگاه شغلي تعريف شده و مستقل براي هماهنگ کنندگان پيوند اعضا، ناکافي بودن تخت مراقبت هاي ويژه در کشور را از جمله دلايل پايين بودن آمار پيوند اعضا از مرگ مغزي در ايران دانست و اظهار داشت: کمبود امکانات انتقال اهداکنندگان عضو از جمله آمبولانس هاي مجهز،  آموزش ناکافي گروه هاي حرفه اي، پرداخت ديرهنگام يا عدم پرداخت حق الزحمه گروه هاي فعال در اين فرايند و نبود سيستم تشويق براي اين افراد را از ديگر علت هاي پايين بودن آمار پيوند اعضا در کشور عنوان کرد.
وي با بيان اينکه در بسياري از کشورها، اعضاي افراد مرگ مغزي شده در زمره سرمايه هاي ملي قرار دارد و جسد آنها پيش از اهداي عضو به خاک سپرده نمي شود، گفت: اين درحالي است که در ايران به دليل نبود آموزش هاي کافي، عدم فرهنگ سازي مناسب و فراهم آوردن بسترهاي لازم، بسياري از افراد واجد شرايط اهداي عضو شناسايي نمي شوند يا بدون اهداي عضو به خاک سپرده مي شوند.» (منبع)

اما در دنیا چه خبر است؟
اهدای عضو و به طور مشخص فروش کلیه در دنیا هم جنجال برانگیز است. در کل، کشورهایی که کشورهای کلیدی معامله گر کلیه هستند کشورهای چین، هند، پاکستان، ایران، آفریقای جنوبی، اسرائیل، انگلستان، آمریکا و برزیل هستند.

فروش کلیه در بسیاری از کشور های دنیا ممنوع اعلام شده است. اما این ممنوعیت جلوی گسترش بازار سیاه فروش این عضو را نگرفته است. کشور هایی مثل هند و پاکستان با وجود قانون منع فروش کلیه، آن قدر فعالیت غیرقانونی گسترده ای در این زمینه دارند که حتی از این طریق به جذب توریست می پبردازند!!! و به دلیل بیشنهاد قیمت های مناسب و بالا بودن تعداد فروشندگان کلیه، خارجیان از کشورهای اطراف و یا حتی کشورهای دورتر برای تهیه کلیه به کشور آنها سفر می کنند. و این مسئله ای است که از آن به توریسم اهدای عضو یاد می شود. در کشور هایی که فروش کلیه آزاد است، نظارت شدیدی از طرف دولت بر آن اعمال می شود.  

معمولا مردم کشورهای فقیر تر، بیشتر مایل به فروش کلیه ی خود هستند و به همین دلیل کلیه های خود را صادر می کنند یا بهتر بگوییم بیماران خارجی را وارد می کنند!

در ایران در گزارش ها می خوانیم که فعلا در بازار کلیه(!)، عرضه ی کلیه بیشتر از تقاضاست.

6۰ درصد اهدا كنندگان كليه در ایران زير 30 سال هستند.

اما بر عکس آن، در کشور های پیشرفته تر به دلیل رفاه بیشتر مردم، کمتر کسی اقدام به فروش کلیه ی خود می کند. و به همین دلیل کشوری مثل اسپانیا مجبور می شود برای نجات جان بیمارانش، اهدای اعضای بیماران مرگ مغزی را بدون اجازه ی خانواده ی آنها قانونی اعلام کند.

با این حال باز هم دلالان فروش اعضا در این کشورها بی کار نمی مانند و با وجود مجازات زندان و یا جریمه ی نقدی معاملاتی را جوش می دهند.

در ایران و دیگر کشورهای  دنیا، فروش کلیه ی کودکان غیر قانونی است و با آن به شدت برخورد می شود. این قانون جلوی بسیاری از سو استفاده های احتمالی (حتمی) از کودکان را گرفته است. با این حال قاچاقچیان کودک در کشور های فقیر حتی از این کار هم فرو گذار نیستند.

بر گردیم سراغ کشورهای پیشرفته! آنها هر روز برای تشویق مردم به اهدای عضو، به برنامه های جدیدی فکر می کند. مثلا اخیرا در کشور هلند برنامه ای تهیه کردن به اسم نمایش بزرگ اهدا کنندگان. شرکت کنندگان این برنامه بیماران کلیوی هستند که نیاز به بیوند دارند. و جایزه ی آنها دریافت یک کلیه است! این مسابقه توسط شبکه ی ‌‌بی ان ان تهیه شده است که مدیر آن  دچار نا رسایی کلیه بود و در سال 2002 جان خود را از دست داد. این برنامه به یادبود او و تولید شبکه ی آلمانی اندمول (برادر بزرگ) تهیه شده است.

فروشنده ی کلیه در هر کجای دنیا باید تحت فشار مالی زیادی باشد تا با فکر به انجام عملی خیر و به دست آوردن مقداری پول، حاضر به این کار شود. اما پزشکان معتقدند این کار در دراز مدت و به طور بنیادین راه حلی برای کاهش تعداد بیماران نیست. چرا که احتمال بیمار شدن فردی که با یک کلیه زندگی می کند بالاتر می رود و ممکن است خود فرد اهدا کننده (فروشنده!) دچار مشکل شود.

قیمت کلیه در ایران از 2 میلیون تا ...  در اینترنت حتی تبلیغاتی دیدم که کلیه یشان را با قیمت 25 میلیون بیشنهاد کرده بودند. نمی دانم با این قیمت هم فروش می رود یا نه. ولی اکثر کسانی که نوشته اند به علت بدهی و فورا نیازمند پول هستند، قیمت هایی در حدود 6 میلیون را، با کمی بالا پایین، برای فروش پیشهاد می کنند (6 میلیون!!! برای پاره ای از تن. شاید حتی به یک ششم این پول احتیاج داشته باشند و مجبور به این کار شوند!!!)؛ گاهی هم 10 میلیون تومان قیمت پیشنهادی آنهاست. معمولا گروه خونی افراد در تعیین قیمت کلیه ی آنها تاثیر گذار است.
 اما قیمت کلیه در جهان بسیار متغیر است. مثلا در کشورهای اروپایی (هر چند غیر قانونی ) اما قیمت های بالای 20 میلیون برای آن پیشنهاد می شود. به هر حال، گذشته از تفاوت در نظام اقتصادی آنها، کسی که خطر جریمه و زندان را به جان می خرد، پول بیشتری می خواهد.

اما در کشوری مثل پاکستان، کلیه حتی با قیمت یک میلیون تومان هم معامله می شود.

امیدوارم در کشورمان، با فرهنگ سازی، مردم بیشتری به اهدای اعضای عزیزان مرگ مغزی اشان رضایت دهند و نه تنها جان یک نفر، بلکه جان شخص دیگری که شاید در فکر فروش کلیه ی خود بوده است را هم نجات دهند. البته این امر محقق نمی شود مگر با کم شدن مشکلات اقتصادی این همشهریان و هموطنانمان و بالا بردن سطح آگاهی جامعه در موازات با آن.

حتی اگر جان یک نفر را هم می توان نجات داد، دریغ می کنیم؟!

پ.ن.  بازار گرم خرید و فروش کلیه

پ.ن. چند عکس از دیوار ها و کلی کلیه

پ.ن. خرید و فروش کلیه در ایران، لینک یک مستند و اینجا

پ.ن. کلیه در دنیا- انگلیسی

پ.ن. ایران بیشترین مرگ مغزی و کمترین اهدا اعضا

 پ.ن. چند منبع: اینجا و اینجا و این یکی

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 23:31  توسط طراوت  | 

جنگ

                          

جنگ، این صحنه ی شوم، سلاحش را با خنده های دهشتناک به دستان ظریف و نگاه های جست و جو گر کودکان می دهد تا آنها را با قاموس مرگ آشنا کند. تا آنان را چوب به دستانی بیافریند که غرقه در دریای گرسنگی به صدای تیرهای بر آمده از سلاح هایِ داغ همچون جهنم بسنده کنند. و نه گرسنه از غذا که گرسنه از محبت، گرسنه از انسانیت، گرسنه از دانستن، گرسنه از هرآنچه که حق است بر انسان.

و به جای حق، سلاحی در دست می گیرند تا با خشم فرو خورده ی سالیان کودکی، که نه کودکی است برایشان، حق ر اباز پس گیرند.  و چون حق را نشانه می گیرند، به او شلیک می کنند و حق در دم جان می سپارد.

عجب راه درازی است راه باز پس گرفتن حق، که باید با چشم نشانه اش گرفت، حتی نه با چشم سر، چه رسد به چشمان دو لول تپانچه.

حتی زمین هم در اعتراض به این حق کشی، روزه ی آب گرفته و در اعتصاب، به بیابان نشسته است.

و تا حق بر رویش پا نگذارد، به خفتگی فرو رفته در جهل بیدارگونه اش ادامه می دهد.

و چه خفقانی است که کاش روشن می بود.

سیاهچاله ای است که نوری از آن بیرون نمی تابد.

و بزرگی می گفت کاش سیاهچاله در نظر به طواف نور رود. که آنگاه نور کعبه ی او خواهد شد.

و از این جا بود که رنج، عشق شد و عشق، رنج؟!


یاللعجب...

پ.ن.۱  داستان کودکان جنگ

پ.ن.۲ کودکان جنگ خشونت را تکرار می کنند.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 13:41  توسط طراوت  | 

عشق در انجیل

عشق

عشق محنت کشیده است، خوشایند است؛

عشق حسادت نمی شناسد،

عشق بی خرد نمی جنبد،

عشق فخر نمی فروشد،

عشق نمی رنجاند،

داشته هایش را نمی جوید،

خشم نمی گیرد،

شر نمی پندارد؛

بر بی عدالتی دست نمی آلاید،

بلکه بر دامان راستی دست می آویزد؛

 

به تمامی، رنج می کشد

به تمامی، باور دارد

به تمامی، امیدوار است

به تمامی، پایدار است

عشق هرگز نمی میرد...

 

منبع و اطلاعات بیشتر: دنیای زبان اسپانیایی

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 16:34  توسط طراوت  | 

زاغ هم بنده ی خدا بود...

زاغ هر چه پر و بالش بیشتر، سنگین ترو به زمین نزدیک تر. زاغ... هرچه پرو بالش رنگین تر... مشکین تر... از سفیدی دورتر... زاغ... هر چه زاغ تر، غار غارش ناخوشایندتر و دل گیر تر...

زاغ در دیدارکبک و طاووس، پرهایش مصنوع تر، زهدش دروغ تر...

زاغ هم بنده ی خدا بود... اما خودش خواست زاغ شود...

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 14:16  توسط طراوت  | 

شرم از آن چشم سیه بادش و مژگان دراز...

لعل سیراب به خون تشنه لب یار من است

 وز پی دیدن او دادن جان کار من است

شرم از آن چشم سیه بادش و مژگان دراز

 هر که دل بردن او دیده در انکار من است

 ساروان رخت به دروازه مبر کان سرکو

 شاهراهی است که منزلگه دلدار من است

 بنده ی طالع خویشم که در این قحط وفا

 عشق آن لولی سرمست خریدار من است

 طبله عطر گل و زلف عبیر افشانش

 فیض یک شمه ز بوی خوش عطار من است

 باغبان همچو نسیمم ز در خویش مران

کاب گلزار تو از چشم چو گلنار من است

 شربت قند و گلاب از لب یارم فرمود

 نرگس او که طبیب دل بیمار من است

 آنکه در طرز غزل نکته به حافظ آموخت

 یار شیرین سخن نادره گفتار من است

 *** *** *** *** *** *** *** *** ***

پ.ن. من این شعرو خیلی دوست دارم ولی می شه یکی برایم معنی اش کنه؟!

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 23:27  توسط طراوت  |