تبليغاتX
مهد عشق

مهد عشق

حقیقت راجع به سانچوپانسا


سانچو پانسا ، بی آن که بلافد ، در طی سالها موفق شد که به یاری

 خوراندن داستانهای فراوان شوالیه ها و ماجراجویان به خودش

 غروبگاهان و شامگاهان ، اهریمنش را که بعداً آن را دن کیشوت نامید،

 ازخود واگرداند . این اهریمن بی درنگ پس از آن پی دیوانه وارترین

 دلاوریها را گرفت که به سبب نبودن هدفی مقدّر که می بایست خود

 سانچو پانسا می بوده باشد ، به کسی آسیب نمی رساند .سانچو پانسا،

 رها شده ، فیلسوفانه دن کیشوت را در جهادهایش دنبال می کرد ، شاید

 از روی مسؤولیت وتاآخر عمرش تفریح بزرگ و آموزنده ای برای خود

 فراهم کرد.

منبع: اعلم ، امیرجلال الدّین : مجموعه داستانها ( فرانتس کافکا ) ، تهران ، چاپ چهارم ، 1386 ، ص504.

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعت 15:54  توسط طراوت  | 

رقص شاخک ها

بزرگترین ارکستر سمفونیک شهر در هیاتی از چیره دست ترین نوازندگان در اقدامی منحصر به فرد برای بداهه نوازی به رهبری شاخک های یک سوسک با ساز هایی به دقت کوک شده به صحنه آمدند .

این برنامه بر خلاف همیشه در سالنی مملو از صندلی های خالی برگزار می شد . گروه ارکستر با اعتقاد به تسلطی که بر ساز هایشان داشتند در هیجانی وصف ناپذیر منتظره به حرکت در آمدن شاخک های رهبر بودند تا بی سابقه ترین موسیقی قرن را رقم بزنند.

با رقص شاخک ها دستور اجرای موسیقی از گامی داده شد که نت های آن در ساز هیچ کدام از نوازنده ها تعبیه نشده بود . رقص شاخک ها رفته رفته به اوج خود نزدیک می شد و سکوتی سنگین آمیخته با تحیر بر چهره نوازنده ها پدید می آمد .

رهبر در خلسه ای ناب در بی قیدی مطلق به رقص مسحور کننده شاخک هایش ادامه می داد , اوج و فرود های سکوتی پر از هارمونی بر تمام ساز ها سلطنت می کرد اولین باری بود که گروه از آوایی جا مانده بودند که در آن غرق شده بودند .

و این غرق شدن لحظه ناب رستگاری بود

تمام نفس ها به شماره افتاده بود بی شک نت ها در نفس تعریف شده بودند شور انگیز ترین موسیقی کائنات رقم می خورد وقتی که تک تک نوازنده ها مبدل به ساز می شدند.

 

پ.ن. نمی دونم تا حالا رقص شاخک های یک سوسک رو دیدین یا نه... من فقط یک بار دیدم... شاید رقصش فقط یک دقیقه طول بکشه... ولی واقعا خارق العاده است! خیلی تو اینترنت دنبال مطلبی گشتم که درباره ی این رفتار سوسک ها توضیحی باشه... فقط مطلب شاعرانه ی بالا رو پیدا کردم. منبعش: اینجا

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم دی 1388ساعت 8:27  توسط طراوت  | 

معما نامه

چند ماه پیش وقتی هوا تازه تاریک شده بود داشتم توی خیابان قدم می زدم و از جلوی یه داروخانه رد می شدم. یه دفعه یه پسر تقریبا هم سن و سالم اومد جلو گفت: خانم می شه یه لطفی بکنی بری برایم این دارو رو بخری؟! به من نمی دن...

حالش واقعا بد بود! 100 درصد اعتیاد داشت. چشمهایش پر از آب شده بود (شنیدین تو داستانای قدیمی می گن چشمهایش دو دو می زد، حالا تازه فهمیدم یعنی چی؟!) با اینکه ظاهرش مثل خیلی از آدمای دور و برم بود، مثل خیلی از دوستام...  گفتم صبر کنه تا بپرسم چه داروییه!

از پله های داروخانه رفتم بالا. خود داروخانه یه طبقه بالاتر از سطح زمینه. رفتم تو داروخانه!

-آقا ببخشید. داروی ... برای چی خوبه؟

-یه مسکن خیلی قویه. (یه ذره چپ چپ نگام کرد.) فقط با نسخه ی مخصوص از ... (یادم نیست گفت کجا؟!) می شه داد به بیمارا.

خانم همکارش: برای چی می خواستین؟

-والا برای کسی می خواستم. یکی بیرونه. گفت نمی تونه خودش بیاد این رو بخره.

-آها. خانم اینا معتادن.

-می دونم...

خانمه یه ذره با تعجب ولی با مهربونی: خودتون رو درگیر این چیزا نکنین!

-آخه حالش خیلی بده. نمی شه برایش کاری کرد؟

-چرا. بره خودش رو به کمپ ترک معرفی کنه.

-باشه. ممنون.

از مغازه اومدم بیرون! اصلا پشت سرم رو نگاه نکردم. نی دونستم چی باید گفت؟! یکی با درماندگی صدام کرد: خانم؟!
با عجله دور شدم...

 **************************

یک هفته ی بیش (شب یلدا در کوچه های فقر بود، راستی اون شب چقدر بچه فال فروش و ...فروش تو خیابان دیدم! هیچ وقت این قدر زیاد نبودن)!  هوا تازه تاریک شده بود. داشتم توی خیابان قدم می زدم و فکر می کردم چقدر وقته این راه رو پیاده نیامدم! دائما آن قدر عجله داشتم که اصلا وقت پیاده روی نبود!

رسیدم به داروخانه ی مذکور! چشمم افتاد به زیر پله هایش. همیشه زیر پله هایش رو دیده بودم. هم سطح زمین چند تا پنجره ی بزرگ داشت که هیچ وقت توش معلوم نبود. چشمم خورد به یه در اون گوشه کنار بنجره ها. تا حالا بهش دقت نکرده بودم. چه جالب! در نیمه باز بود. وقتی داشتم از جلوش رد میشدم با کنجکاوی برگشتم تویش رو ببینم!!! یه سری پله داشت که می رفت پایین، مثل یه زیر زمین.

یه کارگر که شاید بنا بود، جلوی در داشت یه چیزی درست می کرد (انگار یه چیزی خراب شده بود که داشت درستش می کرد)... اون تو دقیقا مثل یه کافی شاپ (واژه ی اجنبی قهوه خانه!!!) تقریبا شیک بود! روی پیشخون(؟) پر از قلیون های سرمه ای رنگ بود... فکر کنم 10 – 12 تایی بود. چه عجیب!  تویش خیلی عجیب بود. دیگه چیزی معلوم نبود.

 یه عابر از بغلم رد شد. دوباره برگشتم اون تو رو نگاه کنم. به! این عابر محترم هم که مال اونجاست! برگشت ببینه چی می خوام اونجا! با عجله دور شدم...

 

 

دیگه از اون موقع تا حالا از اونجا رد نشده ام... حتما تازه داشته تاسیس می شده و هنوز تابلوش رو نزده بودن!

این خاطره ها از یکی از شلوغ ترین و به ظاهر کم دغدغه ترین خیابان های شهرمانه! چه قدر دنیا عجیبه... بالای پله ها بهشت و اون پایین...؟!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 23:50  توسط طراوت  | 

طفلان مسلم

همایش اول طفلان مسلم

زمان: شنبه، ۵ دی ماه ۱۳۸۸ (تاسوعا)، ساعت ۱۵

مکان : شهرزیبا، خ کانون، کانون اصلاح و تربیت

آدرس سایت طفلان مسلم

امسال محرم هم رسید و  طرح طفلان مسلم. باز هم کانون اصلاح و تربیت و کودکانی که حاصل غفلت جامعه اند ...

...

مادر، بهنام را برای خرید به مغازه فرستاده است. بهنام با عجله هنگام برگشت به خانه، پیاده با دختری 13 ساله برخورد کرده و سر دختر به لبه جدول برخورد می‌کند. جمجمه دختر دچار شکستگی شده و ضربه مغزی می‌شود. خرج عمل دختر 500 هزار تومان شده که خانواده مددجو پرداخت کرده‌است. مبلغ دیه نزدیک به 7 میلیون می‌باشد. مادر می‌گوید که نهایتا می‌تواند با کمک فامیل 2 میلیون تومان تهیه کند. در حال حاضر دختر سالم می‌باشد.

 ...

 مجید به همراه برادر و دو پسر دایی در ماشین بوده اند که صدای ضبط زیاد بوده و پلیس دنبال آنها میکند. برادر پشت فرمان بوده و از ترس گیر افتادن و فرار میکنند که سر پیچ سرعت ماشین زیاد بوده و با ستون برق برخورد میکنند و دو پسر دایی فوت می‌کنند. برادر با دیدن این صحنه می‌ترسد و فرار میکند و مجید بعد از رسیدن پلیس و در پرس و جوی پلیس خود را صاحب ماشین معرفی میکند که برادر دستگیر نشود. یکی از پسر دایی ها 1 سال و هشت ماهه ودیگری 17 ساله بوده است.

 ...

 حادثه حدود دو ماه پیش اتفاق افتاده است. عباس با موتور یکی از اقوام برای دور زدن بیرون رفته است. موتور سر یک پیچ زمین خورده و به سمت یک خانم پرت می‌شود. در این حادثه پای مصدوم آسیب می‌بیند. شاکی گفته که اگر پایش خوب شود رضایت می‌دهد و در غیراینصورت دیه‌ای را که قانون مشخص کرده دریافت می‌کند.

 ...

مبلغ دیه هنوز مشخص نشده است. اما پدر مصدوم گفته که 10 میلیون تومان را دریافت می‌کند.

...

خواهرزاده مصدوم دوست عباس است و در زمان حادثه با عباس بوده است.

...

حادثه 2 سال پیش اتفاق افتاده است. با سه نفر از دوستانش در زمین فوتبال دعوا کرده است. پدر از قول امین می‌گوید که در کلانتری وی را مورد ضرب و شتم قرار داده‌اند تا او اعتراف کند که مقتول را کشته. امین ادعا می‌کند که کسی را نکشته است. امین مدعی است که صادق که دوست او می‌باشد مقتول را با چاقو کشته. پدر مدعی است که رئیس آگاهی وی را دشنام داده است.

...

 پدر و نا مادری حمید درگیر معاینه فنی ماشین بودند که خواهر زاده آقای ارفعی تماس گرفته و گزارش می دهد که حمید را به خاطر سرقت موتور بازداشت کرده اند. بنا به گفته نا مادری حمید به عنوان راننده و دوستانش سوار بر موتور بودند که به علت سرقت موبایل دستگیر می شوند.

...

نا مادری به دلیل شرایط خانوادگی و وضعیت همسرش اطلاعات زیادی از ماجرا نداشته و همه اظهارات بر پایه حدس و گمان ایشان و به صورت تقریبی می باشد.

...

 تاریخ 18 آبان فرد مددجو سوار بر موتور با داشتن یک همراه (بدون گواهینامه) در خیابان صوراسرافیل ناصرخسرو با یک دستگاه خودرو پژو تصادف کرده و بر اثر پرتاب شدن موتور، موتور به یک خانم اصابت کرده و فرد مذکور دچار جراحت شکستگی پا شده، به گفته مادر مددجو راننده پژو از صحنه حادثه گریخته و خود مددجو نیز مدعی است که موتور به خانم آسیب دیده برخورد نکرده و خودروی پژو به هر دو اصابت کرده، کارشناسان قضایی در صحنه حاضر شده و کروکی تصادف نیز توسط پلیس کشیده شده است. به دلیل نداشتن گواهینامه بیمه از ارائه خدمات اجتناب نموده و مددجو به صورت موقت از کانون اصلاح و تربیت آزاد شده، بنا به گفته مقامات قضایی دادگاه پس از درمان کامل فرد آسیب دیده تشکیل خواهد شد که پزشکان طول درمان کامل را 4 ماه تخمین زده اند.

...

 بنا به گفته پدر: عادل و برادر 21 ساله اش بر سر دوستان عادل جدل داشته و یک روز که برادر حریف برادر نمی شود که که ارتباطش را با دوستانش قطع کند موهای وی را طوری کوتاه می کند که عادل نتواند مدتی بیرون برود. بد از ظهر همان روز عادل از روی لج در حالی که بر اثر مصرف قرص روانگردان تعادل روحی نداشته به کلانتری رفته و اظهار داشته که در سرقت موتو با دوستانش همدست است. به گفته برادر دوستان عادل به بی گناهی عادل اعتراف کردند اما بازپرس قبول نکرده و همچنان عادل در کانون به سر می برد.

...

محکومیت وی حبس یا 20 میلیون وثیقه می باشد.

...

 بعد از مرخصی رفتن پدر مددجو، احسان و دوست و فامیلش فرهاد تصمیم به گشتن داخل شهر را می گیرند که شب موقع برگشت به منزل در تاکسی با فردی تقریبا 40 ساله به نام حسین که مدعی می شود از اهالی میدان خراسان است آشنا می شوند، حسین از آن ها درخواست می کند که شب را مدتی در منزل آن ها بگذراند و اعتماد احسان و فرهاد را جلب می نماید، فرد مذکور پس از ترک منزل یک ساک دستی در خانه جا می گذارد، صبح روز بعد مامورین نیروی انتظامی به خانه وارد شده و ساک دستی را برداشته و متوجه 50 گرم ماده مخدر کرک درون آن می شوند، گفتنی است که احسان و فرهاد به دلیل حس امانت داری در طول شب از باز کردن ساک خودداری کرده بودند.

...

متاسفانه این دو نفر به جرم حمل مواد مخدر فعلا در کانون اصلاح و تربیت به سر می برند و مقامات قضایی بالاخص قاضی پرونده حاضر به پاسخگویی صحیح به خانواده این دو نفر نبوده و خانواده از راهنمایی قضایی، مشاوره و دانستن حق و حقوق خود محروم مانده اند. حتی به دستور قاضی اجازه حضور در بعضی از جلسات دادگاه را نیز ندارند.

...

 شخص شاکی که چاقو خورده است با 2تاازهمشهری های خودش نزدیک پارک فدک دعوا می کنند که محمد برای جداکردن دعوا وارد می شود ومحمد را فقط بخاطراینکه تودعوا بوده دستگیرمی کنند .شخص شاکی مست بوده است .

محمد حدوددوماه هم درکانون بوده است وبا وثیقه ای که پدرش می گذارد آزاد می شود وبعد ازاینکه دادگاه تشکیل می شود مجرم شناخته می شود درحال حاضردرکانون هست.خودش جرم را به گردن گرفته است ولی پدرش می گوید که اورا مجبورکرده‌اند !!!!!

...

حتی 4 نفرشاهد هم دردادگاه اظهارداشتند که محمد را دردعوا ندیده اند.

...

شاکی دونفرهمشهری های خودش راآزاد کرده است وفقط محمد درزندان است چون ادعا دارند که محمد چاقو زده است .

...

  3 ماه پیش جهت کار به تهران مهاجرت می کند. در محل کار با همکارش درگیر می شود و با مشت به صورت شاکی می زند

...

 از زبان خود مددجو: تو پارک با یکی (پسر) چشم تو چشم شدم. چک زد بهم. خوابوندمش زمین. یک ماه بعد آمدند سراغم.

شاکی ادعا می کند که مددجو با قمه زده است (به دست مضروب)

...

 با موتور با یک عابر پیاده تصادف می کند و بعد از تصادف درگیر می شوند. ولی آسیب، ناشی از نصادف از ناحیه بینی بوده و در حال حاضر شاکی دارد.

...

شرح مختصر رفتار بزهکارانه فعلی (مشکل از دید مددجو): سابقه (مسابقه ؟) دزدی کلان داشته با یکی از دوستانش بعد از سرقت موبایل در هنگام دزدی موبایل، ماشین به نامبرده زده و ماموران او را دستگیر کردند.

...

 کار فرمای وی مدعی است مددجو به مبلغ 8 میلیون تومان وجه نقد و طلا از گاو صندوق وی به سرقت برده است، در صورتی که مددجو اظهار می کند مرتکب هیچ گونه سرقتی نشده است.

...

 مددجو در زمین فوتبال با یکی از بازیکنان دعوا می کند و با شیشه نوشابه وی را مصدوم می کند.

...

 در سر ساختمانی که کار می­کرد با کسی که از آشنایان مادرش هم بوده به علت فحاشی درگیر می­شود، برای تلافی چاقویی را می­گیرد که به تهدید آن فرد بپردازد، چاقو را به سینه­ی رو می­زند و فرد فوت می­شود.

...

 در یکی از روزهای ماه رمضان با پسرخاله اش (مقتول) در ساختمانی که مشغول کار بود، به شوخی می­پردازد و با چوب به او می­زند. روز بعد کلانتری او را دستگیر می­کند و به او می­گویند که پسرخاله­اش به دلیل خون ریزی مغزی مرده است.

...

 به گفته خود مددجو در منزل یکی از دوستانش بوده که به علت وجود مواد مخدر تحت تحقیب بودند، به جرم هم­دستی بازداشت شده است.

...

 مددجو در ماه رمضان برای خريد از منزل خارج می شود و به دليل سرعت با يک دختر بچه بر خورد می کند و سر دختر بچه به لب جوی برخورد می کند و دچار شکستگی می شود.مددجو دختربچه را به بيمارستان می رساند و در آنجا 500 هزار تومان نيز خرج کرده است.

...

 بر اثر تصادف بوسيله موتور منجر به آسيب يک عابر پياده( يک زن) ميشود که از ناحيه پا آسيب می بيند و در حال حاضر شاکی می باشد.

...

با ماشين پدر (پرشيا 81) به همراه برادر که راننده بوده و 3 تا از پسر دايی هايش در خيابان می رفتند. صدای ضبط بلند بوده و تحت تعقيب پليس قرار می گيرند. چون برادر مدارک همراهش نبوده می ترسند و فرار می کنند که در اين حين پليس جلوی آنها می پيچد و منحرف می شوند و به يک تير برخورد می کنند. 2 تا از پسر دايی ها که عقب نشسه بودند فوت می کنند. برادرش فرار کرده و حين پر کردن فرم فکر می کنند مجيد راننده بوده است و دايی شاکی است.

...

 مددجو با 4-5 نفر از دوستان و رفقا در منزل نشسته و مشغول قليان کشيدن بودند. مددجو با برادر رفيقش دعوا می کند . زير گوشش می زند و با چاقوی ميوه خوری سه ضربه به گردن و .. مقتول می زند. پدر و مادر مددجو در منزل بودند.

...

 

همایش اول طفلان مسلم

زمان: شنبه، ۵ دی ماه ۱۳۸۸ (تاسوعا)، ساعت ۱۵

مکان : شهرزیبا، خ کانون، کانون اصلاح و تربیت

ورود برای عموم آزاد است

آدرس سایت طفلان مسلم

آدرس وبلاگ طفلان مسلم

 

منبع: عقاب

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 7:32  توسط طراوت  | 

کلیه را هم مگر می فروشند؟

تهران دیوار های کثیفی دارد. کثیف از گرد و خاک، کثیف از تبلیغات جسبیده به آن، کثیف از شاهد کثیفی ها بودن. و خیلی وقت است که این دیوارها چیز دیگری را هم به دامن خودشون پذیرفته اند. حتی دیوارهایی که تا امروز ظاهرا تمیز مانده بودند، کم کم کاغذهایی را بر چهره ی زشتشان می بذیرند، کاغذ هایی که این جمله در همه ی آنها مشترک است: فروش کلیه.

به گفته رییس انجمن حمایت از بیماران کلیوی در سال 1500 تا 1700 عمل پیوند کلیه در کشور انجام می شود که بیش از ۹۵ درصد کلیه های اهدایی به صورت خرید و فروش آزاد تهیه می شود.

 

فروش کلیه در ایران چند سالیست که رواج دارد. در ايران برای اولين بار در سال ۱۹۶۵ ميلادی موضوع جايگزينی کلیه مطرح و دو سال بس از آن اولین بیوند انجام شد.

از چند سال پیش دولت رسما به اهدا کنندگان کلیه پول پرداخت می کند و به عنوان تشکر از آنها، در واقع کلیه را از آنها می خرد و با این کار افراد بیشتری را برای نجات جان هم نوعانشان تشویق می کند. شاید این موضوع باعث کم رونق شدن بازار سیاه فروش کلیه شده باشد، اما باز هم کافی است نگاهی به دیوارهای نزدیک سازمان اهدای عضو در خیابان فرهنگ حسینی بیاندازیم. دیوارهایی که سیاه تر از دیوار های زندان، یادگاری هایی از قیمت پاره ی تن انسان ها را بر بیشانی دارند.

فروش کلیه در کشورمان به دلیل نیاز مالی افراد هر روز بیشتر و بیشتر می شود. عده ی زیادی برای پرداخت بدهی یا تامین مخارج درمان عزیزانشان یا حتی برای تهیه ی جهزیه و ... دست به این کار می زنند. و این موضوع نشان دهنده ی نا آگاهی مردم ازشرایط زندگی با یک کلیه و همین طورنشان دهنده ی فشار مالی وارد بر آنهاست.

در کشور ما حدود ۲۵ هزار بیمار کلیوی وجود دارد. که از این تعداد هر سال ...... درصد آنها موفق به بیوند می شوند. اکثر آنها باید سال ها زیر دستگاههای دیالیز در صف طویل دریافت عضو منتظر باشند و یا با خرید یک کلیه ی از کسانی که برای فروش آن در خیبان ها یا حتی اینترنت اقدام به فروش آن می کنند نجات بیدا کنند. متوسط زمان انتظار در لیست دریافت کلیه، چهار سال است. دریافت کنندگان، فروشندگان را در زمان اهدا به عنوان آشنایانی معرفی می کنند که به خاطر آنها حاضر به اهدای کلیه اشان شده اند.

در این بازار انسانی، دلالانی هم وجود دارند. نه می شود کارشان را نهی کرد و نه تائید. آنها نقش معرف هایی را بازی می کنند که در نهایت پول خوبی هم به جیب می زنند.

هر سال 1400 ایرانی یکی از دو کلیه خود را می فروشند.

اما مشکل کجاست؟
در ایران در حال حاضر ۳۵ هزار نفر نیازمند دریافت کلیه هستند. اما تنها .... نفر از آنها موفق به پیوند می شوند.  ..... نفر از آنها کلیه ی خود را از اهدای اعضای یک بیمار مرگ مغزی می گیرند و بقیه ی آنها.... بله... باقی آنها اعضای بدن انسان های سالمی هستند که مجبور می شوند خودشان را معامله کنند.

طبق آمار ها، هر سال در ایران 3000 تا 4000 نفر دچار مرگ مغزی می شوند که می توان از اعضای 50 درصد از آنان استفاده کرد. اما از این تعداد تنها خانواده ی 140 تا 200 نفر از آنها حاضر به اهدای اعضا و نسوج عزیزانشان می شوند. و شاید گره ی کور این جریان در همین جاست. درصد اهدای عضو در دنیا ... استو اسبانیا در این زمینه در دنیا بیشرو است. در واقع ایران در میان کشورهای دنیا، بیشترین آمار مرگ مغزی و کمترین آمار اهدای عضو از جسد را دارد.

«نجفي زاده، رییس شبکه فراهم آوري اعضاي پيوندي دانشگاه علوم پزشکي شهيد بهشتي تهران، عدم همکاري دانشگاه هاي علوم پزشکي کشور در راه اندازي واحدهاي فراهم آوري اعضاي پيوندي، همکاري نکردن بيمارستانها در اعلام افراد دچار مرگ مغزي شده، نبود جايگاه شغلي تعريف شده و مستقل براي هماهنگ کنندگان پيوند اعضا، ناکافي بودن تخت مراقبت هاي ويژه در کشور را از جمله دلايل پايين بودن آمار پيوند اعضا از مرگ مغزي در ايران دانست و اظهار داشت: کمبود امکانات انتقال اهداکنندگان عضو از جمله آمبولانس هاي مجهز،  آموزش ناکافي گروه هاي حرفه اي، پرداخت ديرهنگام يا عدم پرداخت حق الزحمه گروه هاي فعال در اين فرايند و نبود سيستم تشويق براي اين افراد را از ديگر علت هاي پايين بودن آمار پيوند اعضا در کشور عنوان کرد.
وي با بيان اينکه در بسياري از کشورها، اعضاي افراد مرگ مغزي شده در زمره سرمايه هاي ملي قرار دارد و جسد آنها پيش از اهداي عضو به خاک سپرده نمي شود، گفت: اين درحالي است که در ايران به دليل نبود آموزش هاي کافي، عدم فرهنگ سازي مناسب و فراهم آوردن بسترهاي لازم، بسياري از افراد واجد شرايط اهداي عضو شناسايي نمي شوند يا بدون اهداي عضو به خاک سپرده مي شوند.» (منبع)

اما در دنیا چه خبر است؟
اهدای عضو و به طور مشخص فروش کلیه در دنیا هم جنجال برانگیز است. در کل، کشورهایی که کشورهای کلیدی معامله گر کلیه هستند کشورهای چین، هند، پاکستان، ایران، آفریقای جنوبی، اسرائیل، انگلستان، آمریکا و برزیل هستند.

فروش کلیه در بسیاری از کشور های دنیا ممنوع اعلام شده است. اما این ممنوعیت جلوی گسترش بازار سیاه فروش این عضو را نگرفته است. کشور هایی مثل هند و پاکستان با وجود قانون منع فروش کلیه، آن قدر فعالیت غیرقانونی گسترده ای در این زمینه دارند که حتی از این طریق به جذب توریست می پبردازند!!! و به دلیل بیشنهاد قیمت های مناسب و بالا بودن تعداد فروشندگان کلیه، خارجیان از کشورهای اطراف و یا حتی کشورهای دورتر برای تهیه کلیه به کشور آنها سفر می کنند. و این مسئله ای است که از آن به توریسم اهدای عضو یاد می شود. در کشور هایی که فروش کلیه آزاد است، نظارت شدیدی از طرف دولت بر آن اعمال می شود.  

معمولا مردم کشورهای فقیر تر، بیشتر مایل به فروش کلیه ی خود هستند و به همین دلیل کلیه های خود را صادر می کنند یا بهتر بگوییم بیماران خارجی را وارد می کنند!

در ایران در گزارش ها می خوانیم که فعلا در بازار کلیه(!)، عرضه ی کلیه بیشتر از تقاضاست.

6۰ درصد اهدا كنندگان كليه در ایران زير 30 سال هستند.

اما بر عکس آن، در کشور های پیشرفته تر به دلیل رفاه بیشتر مردم، کمتر کسی اقدام به فروش کلیه ی خود می کند. و به همین دلیل کشوری مثل اسپانیا مجبور می شود برای نجات جان بیمارانش، اهدای اعضای بیماران مرگ مغزی را بدون اجازه ی خانواده ی آنها قانونی اعلام کند.

با این حال باز هم دلالان فروش اعضا در این کشورها بی کار نمی مانند و با وجود مجازات زندان و یا جریمه ی نقدی معاملاتی را جوش می دهند.

در ایران و دیگر کشورهای  دنیا، فروش کلیه ی کودکان غیر قانونی است و با آن به شدت برخورد می شود. این قانون جلوی بسیاری از سو استفاده های احتمالی (حتمی) از کودکان را گرفته است. با این حال قاچاقچیان کودک در کشور های فقیر حتی از این کار هم فرو گذار نیستند.

بر گردیم سراغ کشورهای پیشرفته! آنها هر روز برای تشویق مردم به اهدای عضو، به برنامه های جدیدی فکر می کند. مثلا اخیرا در کشور هلند برنامه ای تهیه کردن به اسم نمایش بزرگ اهدا کنندگان. شرکت کنندگان این برنامه بیماران کلیوی هستند که نیاز به بیوند دارند. و جایزه ی آنها دریافت یک کلیه است! این مسابقه توسط شبکه ی ‌‌بی ان ان تهیه شده است که مدیر آن  دچار نا رسایی کلیه بود و در سال 2002 جان خود را از دست داد. این برنامه به یادبود او و تولید شبکه ی آلمانی اندمول (برادر بزرگ) تهیه شده است.

فروشنده ی کلیه در هر کجای دنیا باید تحت فشار مالی زیادی باشد تا با فکر به انجام عملی خیر و به دست آوردن مقداری پول، حاضر به این کار شود. اما پزشکان معتقدند این کار در دراز مدت و به طور بنیادین راه حلی برای کاهش تعداد بیماران نیست. چرا که احتمال بیمار شدن فردی که با یک کلیه زندگی می کند بالاتر می رود و ممکن است خود فرد اهدا کننده (فروشنده!) دچار مشکل شود.

قیمت کلیه در ایران از 2 میلیون تا ...  در اینترنت حتی تبلیغاتی دیدم که کلیه یشان را با قیمت 25 میلیون بیشنهاد کرده بودند. نمی دانم با این قیمت هم فروش می رود یا نه. ولی اکثر کسانی که نوشته اند به علت بدهی و فورا نیازمند پول هستند، قیمت هایی در حدود 6 میلیون را، با کمی بالا پایین، برای فروش پیشهاد می کنند (6 میلیون!!! برای پاره ای از تن. شاید حتی به یک ششم این پول احتیاج داشته باشند و مجبور به این کار شوند!!!)؛ گاهی هم 10 میلیون تومان قیمت پیشنهادی آنهاست. معمولا گروه خونی افراد در تعیین قیمت کلیه ی آنها تاثیر گذار است.
 اما قیمت کلیه در جهان بسیار متغیر است. مثلا در کشورهای اروپایی (هر چند غیر قانونی ) اما قیمت های بالای 20 میلیون برای آن پیشنهاد می شود. به هر حال، گذشته از تفاوت در نظام اقتصادی آنها، کسی که خطر جریمه و زندان را به جان می خرد، پول بیشتری می خواهد.

اما در کشوری مثل پاکستان، کلیه حتی با قیمت یک میلیون تومان هم معامله می شود.

امیدوارم در کشورمان، با فرهنگ سازی، مردم بیشتری به اهدای اعضای عزیزان مرگ مغزی اشان رضایت دهند و نه تنها جان یک نفر، بلکه جان شخص دیگری که شاید در فکر فروش کلیه ی خود بوده است را هم نجات دهند. البته این امر محقق نمی شود مگر با کم شدن مشکلات اقتصادی این همشهریان و هموطنانمان و بالا بردن سطح آگاهی جامعه در موازات با آن.

حتی اگر جان یک نفر را هم می توان نجات داد، دریغ می کنیم؟!

پ.ن.  بازار گرم خرید و فروش کلیه

پ.ن. چند عکس از دیوار ها و کلی کلیه

پ.ن. خرید و فروش کلیه در ایران، لینک یک مستند و اینجا

پ.ن. کلیه در دنیا- انگلیسی

پ.ن. ایران بیشترین مرگ مغزی و کمترین اهدا اعضا

 پ.ن. چند منبع: اینجا و اینجا و این یکی

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 23:31  توسط طراوت  | 

به بهانه ی جایزه ی صلح نوبل 74 سال پیش

جایزه ی صلح نوبل سال ۱۹۳۵ به کارل فون اوسیتسکی اهدا شد.

 <<کارل فون اوسیتسکی

فقط کسی که سال های پس از جنگ جهانی اول را در آلمان گذرانده باشد می تواند واقعا درک کند که مردی مانند اوسیتسکی با چه مبارزه ی دشواری دست به گریبان بود.او می دانست که هموطنانش به حکم سنت، خواهان خشونت و جنگ اند، و چیزی از این تمابل کاسته نشده است.او می دانست که موعظه ی مسالمت و عدالت در برابر هموطنانش که به سبب مصایب روزگار و پیامد های روحیه شکن یک جنگ طولانی، سرسخت تر شده بودند، تا چه حد دشوار و بی ارج و خطرناک است. آنها در اوج نابینایی خود سخنان خود را با کینه، نفرت، ستم و انهدام تدریجی پاسخ می گفتند. حال آنکه اندکی توجه به سخنان او و عمل کردن بر آن روال، شاید به رستگاری آنان می انجامید و آرامش حقیقی نیز برای سراسر جهان در پی می داشت.

اینک بنیاد نوبل تصمیم گرفته است این شهید فروتن و بی پیرایی را مشمول افتخاری عظیم سازد و خاطره ی او و فعالیت هایش را زنده نگه دارد، بی گمان تا ابد مایه ی سرافرازی آن بنیاد خواهد بود. این افتخار برای بشریت امروز نیز خالی از معنا و مفهوم نیست، زیرا توهم مرگباری که او در برابرش مبارزه می کرد، با پیامد های جنگ اخیرهم از میان نرفته است. خودداری از حل مسائل بشری به وسیله ی زور و قدرت وحشیانه، امروز هم مانند همان روزها، از واجبات است.>>

برگرفته از کتاب حاصل عمر- آلبرت آینشتاین/مترجم: ناصر موفقیان- انتشارات علمی و فرهنگی

 

پ.ن.۱ جنگ و جنگ طلبی- یک بررسی روان شناسانه

پ.ن.۲ زندگی نامه Carl von Ossietzky

***

پ.ن.۳ متن کتاب روح های تسخیر شده (پدیده های هیپنوتیزمی) بخش اول، بخش دوم و بخش سوم

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 1:29  توسط طراوت  | 

جنگ

                          

جنگ، این صحنه ی شوم، سلاحش را با خنده های دهشتناک به دستان ظریف و نگاه های جست و جو گر کودکان می دهد تا آنها را با قاموس مرگ آشنا کند. تا آنان را چوب به دستانی بیافریند که غرقه در دریای گرسنگی به صدای تیرهای بر آمده از سلاح هایِ داغ همچون جهنم بسنده کنند. و نه گرسنه از غذا که گرسنه از محبت، گرسنه از انسانیت، گرسنه از دانستن، گرسنه از هرآنچه که حق است بر انسان.

و به جای حق، سلاحی در دست می گیرند تا با خشم فرو خورده ی سالیان کودکی، که نه کودکی است برایشان، حق ر اباز پس گیرند.  و چون حق را نشانه می گیرند، به او شلیک می کنند و حق در دم جان می سپارد.

عجب راه درازی است راه باز پس گرفتن حق، که باید با چشم نشانه اش گرفت، حتی نه با چشم سر، چه رسد به چشمان دو لول تپانچه.

حتی زمین هم در اعتراض به این حق کشی، روزه ی آب گرفته و در اعتصاب، به بیابان نشسته است.

و تا حق بر رویش پا نگذارد، به خفتگی فرو رفته در جهل بیدارگونه اش ادامه می دهد.

و چه خفقانی است که کاش روشن می بود.

سیاهچاله ای است که نوری از آن بیرون نمی تابد.

و بزرگی می گفت کاش سیاهچاله در نظر به طواف نور رود. که آنگاه نور کعبه ی او خواهد شد.

و از این جا بود که رنج، عشق شد و عشق، رنج؟!


یاللعجب...

پ.ن.۱  داستان کودکان جنگ

پ.ن.۲ کودکان جنگ خشونت را تکرار می کنند.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 13:41  توسط طراوت  | 

مغایرت

الان از همه ی کلمات بدم اومد. شاید هم ازشون متنفرم. می شه هزار تا مفهوم مخالف رو چنان با کلمات زیبا نوشت که اگه بهشون فکر نکنی (یا حتی اگه بهشون فکر هم بکنی) مجبور می شی همشونو تایُید کنی... انگار هر چه زیبا تر، درونش پست تر.

کار درست رو همون حافظ و سعدی و ... کردند که هر کس به حد  بضاعتش و بر طبق عقیده اش از نوشتشون برداشت کنه. مولف باید با زمین گذاشتن قلمش برای خواننده بمیره... وگرنه خواننده رو می کشه...

پ.ن.۱ این پست مغایر با قوانین وضع شده در مهد عشق می باشد. هی یارو! باید از عشق حرف زد نه بر عکسش. از نویسنده تقاضا می شود در اسرع وقت به واحد تفتیش عقاید پسا قرون وسطایی این وبلاگ مراجعه کند.

پ.ن.2 نوشته ی بالا مغایر با قانون مرگ مولف است و تحمیل عقاید نویسنده در آن کاملا مشهود و هویداست. کلا به احضاریه ی بالا مراجعه شود.

پ.ن.3 کلا به واحد تفتیش عقاید مراجعه شود.

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 15:16  توسط طراوت  | 

آورده اند که...

 

یسوع فرمود حق می گویم به شما به درستی که سوزانیدن شهری هر آینه افضل است از اینکه در او عادت بدی گذاشته شود.

انجیل برنابا- فصل 34- آیه ی 5

 

امروز تولد مادر ترزا بود.

مادر ترزا:

درانتهای حیات ما بدین سنجیده نخواهیم شدکه:
چه مدرک دانشگاهی دریافت کرده ایم
چه مقدارازمادیات دنیابرای خوداندوخته ایم
چه کارهای بزرگی انجام داده ایم
سنجش مابراین اساس خواهد بود که:
من تشنه بودم وتومراسیراب کردی
من عریان بودم وتومراپوشاندی
من بی خانمان بودم وتومرااسکان دادی
تشنه.نه فقط تشنه آب بلکه تشنه محبت
عریان.نه فقط ازبرای لباس بلکه عریان ازعزت واحترام
بی خانمان.ولی نه تنهادرطلب خانه ای ازخشت بلکه به
سبب خروج ازعوالم انسانی
بنابراین جسورانه عشق بورز.احترام کن وبپذیر 

 

و تو تقویم نوشته:

امروز روز بزرگداشت زکریای رازی بود...

 

و البته... این هفته، هفته ی جهانی آب بود...

آب

پ.ن.۱ شاید این پست به زودی تکمیل شود...

پ.ن.۲ یک منبع: اینجا

پ.ن.۳ قسمت تولید مطلب مغز این جانب (واحد وبلاگ) به دلیل بی توجهی به تولیدات بی دریغش (عدم ثبت بیش از ۲۵۰۰ پست جدید در وبلاگ: طبق آخرین آمار رسیده از مرکز کل آمار!!!) دچار نارسایی شده و تا اطلاع ثانوی از تولید مطلب معذور است. باشد که جایش در بهشت اوفتاد.... (بله؟!!)

پ.ن.۴ هممم... کی وبلاگو اختراع کرده؟!!!

پ.ن. ۵ لطفا به افاضات این جانب در پ.ن.۳ توجه نفرمائيد. چون احتمالا همین فردا/ پس فردا بازگشت شکوهمند کارمند واحد وبلاگ مغز این جانب را در قالب پستهایی جدید (نشانه های ظهور!!!) مشاهده خواهید کرد...

+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 0:31  توسط طراوت  | 

سرود ملی مدرسه

دوران راهنمایی یکی از بهترین دوران مدرسه ام بود. الان که فکر می کنم می بینم به جز دوستای خیلی خوب (البته بهترین دوستام از دبیرستانن!)، مدیریت مدرسه عالی بود... بگذریم از معلم های خوب و تشویق هایی که برای شرکت بچه ها تو فعالیت های مختلف بود... چیزی که چند روزه هی یادش می افتم و به یاد اون موقع ها زمزمه اش می کنم سرود ملی(!) مدرسه است! همه ی ما ۵۰۰ تا بچه ی راهنمایی وای می سادیم سر صف و این سرود رو با آهنگ می خوندیم... هنوز هم که یاد اون همه هماهنگی می افتم یه حس خوبی پیدا می کنم، اصلا مثل چیزهای دیگه (مثل ورزش یا ...) نبود که هر کسی ساز خودش رو بزنه... یادش بخیر...

همکاری، همیاری، هشیاری، بیداری

باشد هدف در اینجا

ای همرهان کوشا

از بهر آبادانی

در صحنه ی مدارس

برخیز یک دم از جا

همکاری، همیاری، هشیاری، بیداری

 

پ.ن.۱ کاشکی آهنگش رو هم می شنیدین!

پ.ن.۲ این سرود ملی مال سالیه که ما سوم بودیم... فکز کنم در تدارک پرچم هم بودن! ما که ندیدیم!

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 1:35  توسط طراوت  | 

سیاهی

سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی  
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 20:28  توسط طراوت 

شرم از آن چشم سیه بادش و مژگان دراز...

لعل سیراب به خون تشنه لب یار من است

 وز پی دیدن او دادن جان کار من است

شرم از آن چشم سیه بادش و مژگان دراز

 هر که دل بردن او دیده در انکار من است

 ساروان رخت به دروازه مبر کان سرکو

 شاهراهی است که منزلگه دلدار من است

 بنده ی طالع خویشم که در این قحط وفا

 عشق آن لولی سرمست خریدار من است

 طبله عطر گل و زلف عبیر افشانش

 فیض یک شمه ز بوی خوش عطار من است

 باغبان همچو نسیمم ز در خویش مران

کاب گلزار تو از چشم چو گلنار من است

 شربت قند و گلاب از لب یارم فرمود

 نرگس او که طبیب دل بیمار من است

 آنکه در طرز غزل نکته به حافظ آموخت

 یار شیرین سخن نادره گفتار من است

 *** *** *** *** *** *** *** *** ***

پ.ن. من این شعرو خیلی دوست دارم ولی می شه یکی برایم معنی اش کنه؟!

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 23:27  توسط طراوت  | 

لطفعلی خان زند- بازار- طهران

هفته ی پیش رفته بودیم مقبره ی لطف علی خان زند(واقع در بازار کفاش ها- امامزاده زید). من و دوستانم حدود یک سال بود که به بازار نرفته بودیم.  اولش که وارد بازار کفاش ها شدیم فکر کردیم اشتباه اومدیم. ما سال پیش محو زیبایی طاقهای بازار شده بودیم... اما امسال دیگه اونها اونجا نبودن. تو بازسازی ها کلا تغییرشون داده بودن (از اول ساختنشون!!) چقدر حیف... یعنی اینقدر سست بودن؟!!!

 بازار تهران

مقبره ی لطفعلی خان زند توی یک ایوان (اتاقک) کنار صحن اصلی امامزاده است که همیشه درش بسته است. امسال هم مثل دفعه های پیش با کلی خواهش در اونجا رو فقط برای ۵ دقیقه باز کردن. اجازه ی عکس گرفتن هم نداشتیم. چون سنگ مقبره ی لطفعلی خان که سال ۱۳۷۵ نصب شده چند سالیه که شکسته است. البته از ۲ سال پیش می گفتن که قراره بازسازی بشه. اما هنوز همون طوریه...

بین مقبره ی لطف علی خان و امامزاده زید، اتاقکیه که چند تا از شاهزاده های قاجار اونجا دفن شده ان (یادم نیست از پادشاههای قاجار هم کسی اونجا هست یا نه؟!). این اتاقک حدود ۲ سال پیش بازسازی و آینه کاری شد. اما فکر می کنم اونجا هم برای بازدید عموم باز نیست.

گهگاهی توریست های خارجی (و ایرانی) که برای بازدید از بازار می یان به مقبره ی لطف علی خان هم سر می زنن. اما حیف که به اندازه ی کافی آماده ی پذیراییشون نیستن (فکر کنم در ها رو برای خارجی ها راحت تر باز می کنن).

توی بازار یه مسجد خیلی خیلی خیلی قشنگ و قدیمی هم دیدیم که اگه اشتباه نکنم اسمش مسجد آذرباییجانی ها بود.

 

پ.ن.۱ پیشرفت 10 درصدی بازسازی بازار تهران

پ.ن.۲ عکس هایی از مقبره ی لطفعلی خان زند

پ.ن.۳ این لینک و این یکی لینک در باره ی طهران باید جالب باشن. خودم هنوز نخوندمشون.

پ.ن.۴ عکس های طهران قدیم

+ نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت 2:30  توسط طراوت  |