تبليغاتX
مهد عشق

مهد عشق

کمدی یا تراژدی، یک خبر

یادم نیست این جمله رو کی گفته:

دنیا از دید کسانی که آن را می بینند کمدی و از نظر کسانی که آن را حس می کنند یک تراژدی است.

*******

عکس تزئینی است.

خبرگزاری یاهو- جمعه ۲۱ آگوست ۲۰۰۹: مرگ ۷۵ مهاجر آفریقایی در مدیترانه

رئیس کل اداره ی مهاجرت سازمان ملل متحد، جمعه با استناد به گفته های ۵ فرد نجات یافته از فاجعه ی تکان دهنده ی اخیر مدیترانه، اعلام کرد:  ۷۵ مهاجر آفریقایی بعد از آنکه ذخیره ی آب و غذای کشتیشان در آب های مدیترانه به پایان رسید، بر اثر گرسنگی و تشنگی جان باختند. 

رئیس کل اداره ی مهاجرت سازمان ملل در یک نشست خبری اظهار داشت: این مهاجران که اکثر آنها از کشور اریتره بودند، سه هفته ی پیش طرابلس لیبی را با یک کشتی کوچک برای ورود به اروپا ترک کردند. آنها مجبور شدند افراد زیادی را سوار کشتی کنند که در زمان اتمام آذوقه یشان تنها پس از سه روز،  هیچ کمکی دریافت نکردند.

ماموران اداره ی گمرک ایتالیا این کشتی را پنج شنبه در حالی پیدا کردند که تنها یک ماهیگیر، با وجود ترک کشتی قبل از رسیدن به مقصد، از قبل کمی آب و نان به آنها داده بود.

پ.ن.۱ روزنامه ی اریتره دیلی

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 23:43  توسط طراوت  | 

خیمه شب بازی

 عروسک ها

سال ها بود مربی خیمه شب بازی را می شناخت.

نه در دل تحسینش می کرد و نه به زبان اما رفتارش این گونه نشان می داد بس که می خواست مجیزش را بگوید اما لالی اش نمی گذاشت.

هر روز که از تالار تو در توی دیوار مجاور سالن اصلی نمایش می گذشت تا خود را از دالان حقیر و تاریکش در زیر زمین هزار توی ساختمان نمایش به صحن پرشکوه بی چراغش برساند، لنگ لنگان هزار بار آرزوی مرگ می کرد. نه به خاطر سرما و نه به خاطر لالی اش و نه حتی به خاطر لنگ زدن... تنها چون باز باید  از دور معلم خیمه شب بازی را می دید.

سال اول را فراموش نمی کرد. همان سالی که با هزار امید و آرزو دوان دوان از خانه بیرون زد... در ست بعد از اینک با مادرش چنان حرف زده بود که بیچاره قلب درد بگیرد...

درست بعد از آنکه عروسک خیمه شب بازی اش در آتش سوخته بود... درست بعد از آنکه پدرش از دست رفته بود...

اولین کسی بود که معلم خیمه شب بازی برای شرکت در کلاس ها پذیرفتش. با چنان تعریف و تمجیدی که فکر کرد دو روزه صاحب خانه می شود... شاید هم صاحب نمایش...

روز اول گفتند: لال شو... عروسک خیمه شب بازی!... حرف زدن موقوف....

 به پیشرفت فکر می کرد... به فتح کردن قله های شهرت... به درخشش در میان ستاره های نمایش... لال شد...

روز دوم دست و پایش را بستند... لال شده بود نمی توانست چیزی بگوید... تقلا نکرد... به قله ها فکر می کرد...

روز سوم به ۲ تکه چوب آویزانش کردند... دست و پایش بسته بود نتوانست مقاومت کند... به درخشش فکر کرد....

روز بعدش آویزانش کردند بالای سن و زیر پرده ها... دلش رنجید اما قند توی دلش آب شد... فکر کرد دیده می شود...

از آن روز به بعد بود که شروع شد... معلم خیمه شب بازی هر روز چوب هایش را می گرفت و تکانش می داد... هر جور که دوست داشت... حتی وقاحت را به جایی برد که به جایش حرف می زد... از همان جا بود که از مربی خیمه شب بازی بدش آمد...  مردم به تماشایش می آمدند... آرزو داشتند مثل او مشهور شوند... به او می خندیدند برایش گریه می کردند... به او حسرت می بردند و گاه حسودی می کردند... اما او ... بیایید دیگر عروسک خیمه شب بازی صدایش کنیم... بله... عروسک خیمه شب بازی اما در دل ، خون گریه می کرد... آخر... آخرین باری که آویزانش کردند اشکش را هم از او گرفتند... خنده را که مدت ها بود از لب هایش تبعیدش کرده بودند....

تا آن که یک روز طناب دست هایش پاره شد و بر زمین افتاد... تازه آن موقع بود که به عمق فاجعه پی برد.... حالا که دست هایش کمی آزاد شده بودند می فهمید تا آن موقع چه وضعی داشته ونمی فهمیده...

ولی... پایش لنگ شد... از همان روز به بعد.

معلم خیمه شب بازی حتی به او نگاهی هم نیانداخت... باز هم عروسک نو و سالم داشت. پرتش کرد توی زیرزمین...

حالا از آن روز به بعد، عروسک خیمه شب بازی صبح به صبح با اینکه نور را نمی بیند اما خورشید را تصور میکند... آرام آرام راه روهای نمور کنار دیوار سالن نمایش ر ابا آن پای لنگش راه می رود بلکه برسد به جایی که قرار بود پنجره باشد تا شاید خورشید را ببیند. به نورش هم راضی بود  اگر خورشید نبود... نور ماه هم قبول بود... مهتاب هم بد نبود... باشد... حداقل آسمان ... اگر نشد... فقط یک کرم شب تاب که با شتاب از جلوی شیشه بگذرد... هوای تازه که حتما تو نمی آید... حتی اگر دعوتش کند...

اما هر روز با اینکه آن راه روهای سیاه را که صدای چکه چکه های آب بر روی زمین سفت و سنگی اش، سرما را بیشتر در تنش می انداخت می پیمود، اما هرروز باز هم به جای پنجره به سالن اصلی میرسید که با تمام شکوهش چراغ هایش خاموش بود... و باز مجبور بود قیافه ی معلم خیمه شب بازی را ببیند... با اینکه از او خوشش نمی آمد... اما مجیزش را می گفت نه به زبان و نه در دلش... اما رفتارهایش انگار تحسینش می کردند... نه اینکه ازش خوشش بیاید می خواست مربی خیمه شب بازی چیز دیگری را ازش نگیرد... نمی دانست دیگر چه برایش مانده... اما حتما معلم خیمه شب بازی می دانست... می ترسید اگر چیز دیگری ازش بگیرد باز تازه آن موقع باشد که بفهمد آن را داشته...

هر روز مجیزش را می گفت نه به زبان... چون لال شده بود...

آخرین بار که طول دالان را طی می کرد... با همه ی تاریکی و خش خش کف پاهای پینه بسته اش به نمی داند کجای سنگ های زمین، داشت فکر می کرد از این معلم خیمه شب بازی چه چیزی یاد گرفته... به هر حال معلمش بوده.... داشت به این فکر می کرد که ....

****

عروسک خیمه شب بازی

داشت به این فکر می کرد که... سوسک طلایی با آن شاخک های طلایی اش مثل همیشه بالای دیوار، جلوی روزنه ی دالان نمور نشسته بودو همان طور که شاخک هایش را می جورید مبادا که شپش گذاشته باشند، داشت به عروسک خیمه شب بازی نگاه می کرد و مثل همیشه داشت به این فکر می کرد که این همه سال چرا عروسک یه نگاهی به بالا نمی اندازد تا او را ببیند... حتما درخشش طلایی رنگش مجذوبش می کرد... بیچاره می ترسید از جلوی روزنه کنار برود و نور از روزنه بیاید تو و عروسک بیچاره را اذیت کند... این بود که فداکاری می کرد و برای نمایش زیبایی اش جلو نمی رفت و همان جا مانده بود...

همین طور که خیره شد بود به عروسک و به این چیزها فکر می کرد، دید که عروسک با خشکی بر زمین افتاد... آهی از ته دل کشید... فکر کرد این یکی هم مرد و زیباییش را ندید...

از جلوی روزنه کنار رفت تا خستگی در کند... باریکه ی نوری از روزنه به نرمی بر بلندای خمیده ی عروسکی که بر زمین لمیده بود می تابید. اما عروسک در آن سرمای دالان دیگر گرمایش را حس نمی کرد...

****

شپش ها کمی آن طرف ترخیره خیره به سوسک طلایی و معشوقش، عروسک خیمه شب بازی، می نگریستند و انگشت حیرت بر دهان گزیده بودند. آنها سوسک طلایی را خاله خرسه صدایش می کردند. بس که گنده بود...

ضرب المثل دوستی خاله خرسه هم از همان موقع بود که باب شد... حتی بین عروسک های خیمه شب بازی و دیگران... با آنکه  هنوزم که هنوزه نمی دانند فلسفه اش چیست...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 23:1  توسط طراوت  | 

سرود ملی مدرسه

دوران راهنمایی یکی از بهترین دوران مدرسه ام بود. الان که فکر می کنم می بینم به جز دوستای خیلی خوب (البته بهترین دوستام از دبیرستانن!)، مدیریت مدرسه عالی بود... بگذریم از معلم های خوب و تشویق هایی که برای شرکت بچه ها تو فعالیت های مختلف بود... چیزی که چند روزه هی یادش می افتم و به یاد اون موقع ها زمزمه اش می کنم سرود ملی(!) مدرسه است! همه ی ما ۵۰۰ تا بچه ی راهنمایی وای می سادیم سر صف و این سرود رو با آهنگ می خوندیم... هنوز هم که یاد اون همه هماهنگی می افتم یه حس خوبی پیدا می کنم، اصلا مثل چیزهای دیگه (مثل ورزش یا ...) نبود که هر کسی ساز خودش رو بزنه... یادش بخیر...

همکاری، همیاری، هشیاری، بیداری

باشد هدف در اینجا

ای همرهان کوشا

از بهر آبادانی

در صحنه ی مدارس

برخیز یک دم از جا

همکاری، همیاری، هشیاری، بیداری

 

پ.ن.۱ کاشکی آهنگش رو هم می شنیدین!

پ.ن.۲ این سرود ملی مال سالیه که ما سوم بودیم... فکز کنم در تدارک پرچم هم بودن! ما که ندیدیم!

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 1:35  توسط طراوت  | 

عشق در انجیل

عشق

عشق محنت کشیده است، خوشایند است؛

عشق حسادت نمی شناسد،

عشق بی خرد نمی جنبد،

عشق فخر نمی فروشد،

عشق نمی رنجاند،

داشته هایش را نمی جوید،

خشم نمی گیرد،

شر نمی پندارد؛

بر بی عدالتی دست نمی آلاید،

بلکه بر دامان راستی دست می آویزد؛

 

به تمامی، رنج می کشد

به تمامی، باور دارد

به تمامی، امیدوار است

به تمامی، پایدار است

عشق هرگز نمی میرد...

 

منبع و اطلاعات بیشتر: دنیای زبان اسپانیایی

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 16:34  توسط طراوت  | 

زاغ هم بنده ی خدا بود...

زاغ هر چه پر و بالش بیشتر، سنگین ترو به زمین نزدیک تر. زاغ... هرچه پرو بالش رنگین تر... مشکین تر... از سفیدی دورتر... زاغ... هر چه زاغ تر، غار غارش ناخوشایندتر و دل گیر تر...

زاغ در دیدارکبک و طاووس، پرهایش مصنوع تر، زهدش دروغ تر...

زاغ هم بنده ی خدا بود... اما خودش خواست زاغ شود...

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 14:16  توسط طراوت  | 

و کسی نفهمید چرا...

 

ماه را دید و عاشقش شد.

از قدیم الایام گفته اند: دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید.

***

جنگل را آتش زد. باد، دلش خون شد. خواست آتش را به جان مسببش بیاندازد تا عبرتی شود باقی اصحاب را.

وزید و وزید و نفهمید هر چه بیشتر، جنگل را گرفتار می کند. جنگل می سوخت و می سوخت و دودش هر روز بیشتر در چشم باد می رفت...

اما طبیعت باد، جز وزیدن نبود... بر مسببش لعنت.

***

زمین بود که صبح تا شب، با خورشید چانه می زد که: بگذار من فرمانروای منظومه شوم. و خورشید راضی نمی شد.

نزدیک شب که می شد زمین خسته از بحث و جدل، چرخی می زد، پشتش را به خورشید می کرد و دیگر نمی گذاشت عاشقان خورشید، معشوقشان را تحسین کنند.

خورشید رنجیده خاطر، هیچ گاه نمی خواست این ظلم را بپذیرد. می دانست در زمین، کسی بی او زنده نمی ماند.  بیشتر و بیشتر می تابید. بلکه نورش حتی کمی هم که شده به عاشقانش برسد. و نمی فهمید در این میان از درون می سوزد و تحلیل می رود.

شب هنگام، نوبت ماه بود که قدرت را از زمین طلب کند. زمین خسته، یکسره بی اعتنایی می کرد. اما این ماه بود که دل دیدگان را می برد و دیگر کسی تا صبح به زمین نگاهی نمی انداخت...

سرانجام بی اعتنایی ها، زمین خودشیفته را وا می داشت به ماه پشت کند و روی به خورشید...

 روز از نو، روزی از نو...

***

سیب سرخ شد. آلو، سیاه. موز، زرد. و گندم، گندمگون.

بعضی هایشان را که پیوند می دادند دو رگه می شدند.

و کسی نفهمید چرا همیشه همه فکر می کردند سیب چیز دیگری است...

***

و مولف مُرد...

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 22:51  توسط طراوت  | 

من و طرف بحث

 

باز هم مهمان کافه دنج بودم. باز هم مهمان تفکری ساده و بحثی یه طرفه. همیشه در بحث با خودم، خودم با خودم، درگیری پیدا می کردم. و آخر سر هر باز خودم بودم که خونین و مالین ار کافه بیرون می زدم و قسم می خوردم تا طرف بحثم اپنجاست دیگه پایم رو تو اون کافه نگذارم. همیشه چند روز بیشتر طول نمی کشید که صاحب کافه بهم زنگ می زد و می پرسید باز چه ام شده و من می فهمیدم که طرف بحثم، الان اونجا نیست و دوباره به اونجا بر می گشتم و روز از نو روزی از نو.

*********

این آخریا همیشه با چشماش نگاهم می کرد. نگاهش خیلی نافذ بود. هیج وقت نمی تونستم از زیر نگاهش در برم. طرف بحث هم تا نگاهش رو میدید به تته پته می افتاد.

اون روز وقتی در کافه رو باز کردم و برگشتم طرف نیمکت همیشگی خودم و طرف بحث، به جای طرف دیدم اون نگاه نافذه اونجا نشسته. اول جا خوردم. طرف بحث جا زد و رفت.

آرام رفتم و سر جای همیشگی اون نشستم. از جایش بلند شد و اومد اونجا. اجازه خواست که بنشیند. مثل طرف بحث نبود که هر جوری دلم بخواد بهش امر و نهی کنم. پس نشست. سر صحبت رو باز کرد. از طرف بحث بیشتر حالیش بود. چه خوب از پس این افکارش بر اومده بود. منم که شناگر ماهر... فقط تا حالا آب نددیده بودم... شروع کردم به بحث کردن از نوعی که هیچ وقت با طرف بحث نداشتیم؛ بحث بدون دعوا ولی جنجال بر انگیز.

اون روز به خیر گذشت. فرداش هم همین طور. پس فردا هم...

اما روز چهارم، اون اونجا نبود. شاید هم بود. ولی من که ندیدمش. یعنی اصلا به کافه نرسیدم. از خونه که زدم بیرون، سر کوچه یه سری آدم دیدم که لباسای عجیبی تنشون بود.از همونا که وقتی بچه بودم دوست داشتم بپوشم. اومدن جلو. دستاشونو دورم حلقه کردن. به نظر می یومد از طرف بحث ملایم تر باشن. با هم کمی دور زدیم. ماشینشون حرف نداشت.بعد هم بهم یه جا دادن. درسته که جای تر وتمیزی نیست و ...

*********

حالا بازم منم و طرف بحث. کسای دیگه ای هم هستن.اما نمی بینمشون. آخه نور کافی نیست. طرف بحث دیگه باهام دعوا نمی کنه. آخه من کوتاه می یام. حالا می فهمم فقط طرف بحثه که یه دوست واقعیه. این همه سال حتی یه کلمه از حرفهایم رو جایی نزده بود. نه این که نخواد، مرام گذاشته بود. همیشه سر یه چیز دعوامون می شد؛ طرف بحث می گفت تا وقتی من هستم هیچ کس نمی تونه آزادی رو ازت بگیره. من قبول نمی کردم. سر همین موضوع بود که همیشه ازش کتک می خوردم.

حالا تازه می فهمم چی می گه... طرف بحث راست می گه... فکرم رو که دیگه نمی تونن زندانی کنن.... تا هست، آزادم.

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 3:42  توسط طراوت  | 

سیاهی

سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی سیاهی  
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 20:28  توسط طراوت 

شرم از آن چشم سیه بادش و مژگان دراز...

لعل سیراب به خون تشنه لب یار من است

 وز پی دیدن او دادن جان کار من است

شرم از آن چشم سیه بادش و مژگان دراز

 هر که دل بردن او دیده در انکار من است

 ساروان رخت به دروازه مبر کان سرکو

 شاهراهی است که منزلگه دلدار من است

 بنده ی طالع خویشم که در این قحط وفا

 عشق آن لولی سرمست خریدار من است

 طبله عطر گل و زلف عبیر افشانش

 فیض یک شمه ز بوی خوش عطار من است

 باغبان همچو نسیمم ز در خویش مران

کاب گلزار تو از چشم چو گلنار من است

 شربت قند و گلاب از لب یارم فرمود

 نرگس او که طبیب دل بیمار من است

 آنکه در طرز غزل نکته به حافظ آموخت

 یار شیرین سخن نادره گفتار من است

 *** *** *** *** *** *** *** *** ***

پ.ن. من این شعرو خیلی دوست دارم ولی می شه یکی برایم معنی اش کنه؟!

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 23:27  توسط طراوت  | 

لطفعلی خان زند- بازار- طهران

هفته ی پیش رفته بودیم مقبره ی لطف علی خان زند(واقع در بازار کفاش ها- امامزاده زید). من و دوستانم حدود یک سال بود که به بازار نرفته بودیم.  اولش که وارد بازار کفاش ها شدیم فکر کردیم اشتباه اومدیم. ما سال پیش محو زیبایی طاقهای بازار شده بودیم... اما امسال دیگه اونها اونجا نبودن. تو بازسازی ها کلا تغییرشون داده بودن (از اول ساختنشون!!) چقدر حیف... یعنی اینقدر سست بودن؟!!!

 بازار تهران

مقبره ی لطفعلی خان زند توی یک ایوان (اتاقک) کنار صحن اصلی امامزاده است که همیشه درش بسته است. امسال هم مثل دفعه های پیش با کلی خواهش در اونجا رو فقط برای ۵ دقیقه باز کردن. اجازه ی عکس گرفتن هم نداشتیم. چون سنگ مقبره ی لطفعلی خان که سال ۱۳۷۵ نصب شده چند سالیه که شکسته است. البته از ۲ سال پیش می گفتن که قراره بازسازی بشه. اما هنوز همون طوریه...

بین مقبره ی لطف علی خان و امامزاده زید، اتاقکیه که چند تا از شاهزاده های قاجار اونجا دفن شده ان (یادم نیست از پادشاههای قاجار هم کسی اونجا هست یا نه؟!). این اتاقک حدود ۲ سال پیش بازسازی و آینه کاری شد. اما فکر می کنم اونجا هم برای بازدید عموم باز نیست.

گهگاهی توریست های خارجی (و ایرانی) که برای بازدید از بازار می یان به مقبره ی لطف علی خان هم سر می زنن. اما حیف که به اندازه ی کافی آماده ی پذیراییشون نیستن (فکر کنم در ها رو برای خارجی ها راحت تر باز می کنن).

توی بازار یه مسجد خیلی خیلی خیلی قشنگ و قدیمی هم دیدیم که اگه اشتباه نکنم اسمش مسجد آذرباییجانی ها بود.

 

پ.ن.۱ پیشرفت 10 درصدی بازسازی بازار تهران

پ.ن.۲ عکس هایی از مقبره ی لطفعلی خان زند

پ.ن.۳ این لینک و این یکی لینک در باره ی طهران باید جالب باشن. خودم هنوز نخوندمشون.

پ.ن.۴ عکس های طهران قدیم

+ نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت 2:30  توسط طراوت  |