
سال ها بود مربی خیمه شب بازی را می شناخت.
نه در دل تحسینش می کرد و نه به زبان اما رفتارش این گونه نشان می داد بس که می خواست مجیزش را بگوید اما لالی اش نمی گذاشت.
هر روز که از تالار تو در توی دیوار مجاور سالن اصلی نمایش می گذشت تا خود را از دالان حقیر و تاریکش در زیر زمین هزار توی ساختمان نمایش به صحن پرشکوه بی چراغش برساند، لنگ لنگان هزار بار آرزوی مرگ می کرد. نه به خاطر سرما و نه به خاطر لالی اش و نه حتی به خاطر لنگ زدن... تنها چون باز باید از دور معلم خیمه شب بازی را می دید.
سال اول را فراموش نمی کرد. همان سالی که با هزار امید و آرزو دوان دوان از خانه بیرون زد... در ست بعد از اینک با مادرش چنان حرف زده بود که بیچاره قلب درد بگیرد...
درست بعد از آنکه عروسک خیمه شب بازی اش در آتش سوخته بود... درست بعد از آنکه پدرش از دست رفته بود...
اولین کسی بود که معلم خیمه شب بازی برای شرکت در کلاس ها پذیرفتش. با چنان تعریف و تمجیدی که فکر کرد دو روزه صاحب خانه می شود... شاید هم صاحب نمایش...
روز اول گفتند: لال شو... عروسک خیمه شب بازی!... حرف زدن موقوف....
به پیشرفت فکر می کرد... به فتح کردن قله های شهرت... به درخشش در میان ستاره های نمایش... لال شد...
روز دوم دست و پایش را بستند... لال شده بود نمی توانست چیزی بگوید... تقلا نکرد... به قله ها فکر می کرد...
روز سوم به ۲ تکه چوب آویزانش کردند... دست و پایش بسته بود نتوانست مقاومت کند... به درخشش فکر کرد....
روز بعدش آویزانش کردند بالای سن و زیر پرده ها... دلش رنجید اما قند توی دلش آب شد... فکر کرد دیده می شود...
از آن روز به بعد بود که شروع شد... معلم خیمه شب بازی هر روز چوب هایش را می گرفت و تکانش می داد... هر جور که دوست داشت... حتی وقاحت را به جایی برد که به جایش حرف می زد... از همان جا بود که از مربی خیمه شب بازی بدش آمد... مردم به تماشایش می آمدند... آرزو داشتند مثل او مشهور شوند... به او می خندیدند برایش گریه می کردند... به او حسرت می بردند و گاه حسودی می کردند... اما او ... بیایید دیگر عروسک خیمه شب بازی صدایش کنیم... بله... عروسک خیمه شب بازی اما در دل ، خون گریه می کرد... آخر... آخرین باری که آویزانش کردند اشکش را هم از او گرفتند... خنده را که مدت ها بود از لب هایش تبعیدش کرده بودند....
تا آن که یک روز طناب دست هایش پاره شد و بر زمین افتاد... تازه آن موقع بود که به عمق فاجعه پی برد.... حالا که دست هایش کمی آزاد شده بودند می فهمید تا آن موقع چه وضعی داشته ونمی فهمیده...
ولی... پایش لنگ شد... از همان روز به بعد.
معلم خیمه شب بازی حتی به او نگاهی هم نیانداخت... باز هم عروسک نو و سالم داشت. پرتش کرد توی زیرزمین...
حالا از آن روز به بعد، عروسک خیمه شب بازی صبح به صبح با اینکه نور را نمی بیند اما خورشید را تصور میکند... آرام آرام راه روهای نمور کنار دیوار سالن نمایش ر ابا آن پای لنگش راه می رود بلکه برسد به جایی که قرار بود پنجره باشد تا شاید خورشید را ببیند. به نورش هم راضی بود اگر خورشید نبود... نور ماه هم قبول بود... مهتاب هم بد نبود... باشد... حداقل آسمان ... اگر نشد... فقط یک کرم شب تاب که با شتاب از جلوی شیشه بگذرد... هوای تازه که حتما تو نمی آید... حتی اگر دعوتش کند...
اما هر روز با اینکه آن راه روهای سیاه را که صدای چکه چکه های آب بر روی زمین سفت و سنگی اش، سرما را بیشتر در تنش می انداخت می پیمود، اما هرروز باز هم به جای پنجره به سالن اصلی میرسید که با تمام شکوهش چراغ هایش خاموش بود... و باز مجبور بود قیافه ی معلم خیمه شب بازی را ببیند... با اینکه از او خوشش نمی آمد... اما مجیزش را می گفت نه به زبان و نه در دلش... اما رفتارهایش انگار تحسینش می کردند... نه اینکه ازش خوشش بیاید می خواست مربی خیمه شب بازی چیز دیگری را ازش نگیرد... نمی دانست دیگر چه برایش مانده... اما حتما معلم خیمه شب بازی می دانست... می ترسید اگر چیز دیگری ازش بگیرد باز تازه آن موقع باشد که بفهمد آن را داشته...
هر روز مجیزش را می گفت نه به زبان... چون لال شده بود...
آخرین بار که طول دالان را طی می کرد... با همه ی تاریکی و خش خش کف پاهای پینه بسته اش به نمی داند کجای سنگ های زمین، داشت فکر می کرد از این معلم خیمه شب بازی چه چیزی یاد گرفته... به هر حال معلمش بوده.... داشت به این فکر می کرد که ....
****

داشت به این فکر می کرد که... سوسک طلایی با آن شاخک های طلایی اش مثل همیشه بالای دیوار، جلوی روزنه ی دالان نمور نشسته بودو همان طور که شاخک هایش را می جورید مبادا که شپش گذاشته باشند، داشت به عروسک خیمه شب بازی نگاه می کرد و مثل همیشه داشت به این فکر می کرد که این همه سال چرا عروسک یه نگاهی به بالا نمی اندازد تا او را ببیند... حتما درخشش طلایی رنگش مجذوبش می کرد... بیچاره می ترسید از جلوی روزنه کنار برود و نور از روزنه بیاید تو و عروسک بیچاره را اذیت کند... این بود که فداکاری می کرد و برای نمایش زیبایی اش جلو نمی رفت و همان جا مانده بود...
همین طور که خیره شد بود به عروسک و به این چیزها فکر می کرد، دید که عروسک با خشکی بر زمین افتاد... آهی از ته دل کشید... فکر کرد این یکی هم مرد و زیباییش را ندید...
از جلوی روزنه کنار رفت تا خستگی در کند... باریکه ی نوری از روزنه به نرمی بر بلندای خمیده ی عروسکی که بر زمین لمیده بود می تابید. اما عروسک در آن سرمای دالان دیگر گرمایش را حس نمی کرد...
****
شپش ها کمی آن طرف ترخیره خیره به سوسک طلایی و معشوقش، عروسک خیمه شب بازی، می نگریستند و انگشت حیرت بر دهان گزیده بودند. آنها سوسک طلایی را خاله خرسه صدایش می کردند. بس که گنده بود...
ضرب المثل دوستی خاله خرسه هم از همان موقع بود که باب شد... حتی بین عروسک های خیمه شب بازی و دیگران... با آنکه هنوزم که هنوزه نمی دانند فلسفه اش چیست...