تبليغاتX
مهد عشق

مهد عشق

کلیه را هم مگر می فروشند؟

تهران دیوار های کثیفی دارد. کثیف از گرد و خاک، کثیف از تبلیغات جسبیده به آن، کثیف از شاهد کثیفی ها بودن. و خیلی وقت است که این دیوارها چیز دیگری را هم به دامن خودشون پذیرفته اند. حتی دیوارهایی که تا امروز ظاهرا تمیز مانده بودند، کم کم کاغذهایی را بر چهره ی زشتشان می بذیرند، کاغذ هایی که این جمله در همه ی آنها مشترک است: فروش کلیه.

فروش کلیه در ایران چند سالیست که رواج دارد. چندین سال. حدودا از سال ؟؟؟؟ تا به حال.        

اماچند سال پیش دولت رسما به اهدا کنندگان کلیه پول پرداخت می کند و به عنوان تشکر از آنها، در واقع کلیه را از آنها می خرد و با این کار افراد بیشتری را برای نجات جان هم نوعانشان تشویق می کند. شاید این موضوع باعث کم رونق شدن بازار سیاه فروش کلیه شده باشد، اما باز هم کافی است نگاهی به دیوارهای نزدیک سازمان اهدای عضو در خیابان فرهنگ حسینی بیاندازیم. دیوارهایی که سیاه تر از دیوار های زندان، یادگاری هایی از قیمت پاره ی تن انسان ها را بر بیشانی دارند.

فروش کلیه در کشورمان به دلیل نیاز مالی افراد هر روز بیشتر و بیشتر می شود. عده ی زیادی برای پرداخت بدهی یا تامین مخارج درمان عزیزانشان یا حتی برای تهیه ی جهزیه و ... دست به این کار می زنند. و این موضوع نشان دهنده ی نا آگاهی مردم ازشرایط زندگی با یک کلیه و همین طورنشان دهنده ی فشار مالی وارد بر آنهاست.

در کشور ما حدود ۲۵ هزار بیمار کلیوی وجود دارد. که از این تعداد هر سال ...... درصد آنها موفق به بیوند می شوند. اکثر آنها باید سال ها زیر دستگاههای دیالیز در صف طویل دریافت عضو منتظر باشند و یا با خرید یک کلیه ی از کسانی که برای فروش آن در خیبان ها یا حتی اینترنت اقدام به فروش آن می کنند نجات بیدا کنند. متوسط زمان انتظار در لیست دریافت کلیه، چهار سال است. دریافت کنندگان، فروشندگان را در زمان اهدا به عنوان آشنایانی معرفی می کنند که به خاطر آنها حاضر به اهدای کلیه اشان شده اند.

در این بازار انسانی، دلالانی هم وجود دارند. نه می شود کارشان را نهی کرد و نه تائید. آنها نقش معرف هایی را بازی می کنند که در نهایت پول خوبی هم به جیب می زنند.

اما مشکل کجاست؟
در ایران در حال حاضر ۳۵ هزار نفر نیازمند دریافت کلیه هستند. اما تنها .... نفر از آنها موفق به پیوند می شوند.  ..... نفر از آنها کلیه ی خود را از اهدای اعضای یک بیمار مرگ مغزی می گیرند و بقیه ی آنها.... بله... باقی آنها اعضای بدن انسان های سالمی هستند که مجبور می شوند خودشان را معامله کنند.

طبق آمار ها، هر سال در ایران 3000 تا 4000 نفر دچار مرگ مغزی می شوند که می توان از اعضای 50 درصد از آنان استفاده کرد. اما از این تعداد تنها خانواده ی 140 تا 200 نفر از آنها حاضر به اهدای اعضا و نسوج عزیزانشان می شوند. و شاید گره ی کور این جریان در همین جاست. درصد اهدای عضو در دنیا ... استو اسبانیا در این زمینه در دنیا بیشرو است. در واقع ایران در میان کشورهای دنیا، بیشترین آمار مرگ مغزی و کمترین آمار اهدای عضو از جسد را دارد.

«نجفي زاده، رییس شبکه فراهم آوري اعضاي پيوندي دانشگاه علوم پزشکي شهيد بهشتي تهران، عدم همکاري دانشگاه هاي علوم پزشکي کشور در راه اندازي واحدهاي فراهم آوري اعضاي پيوندي، همکاري نکردن بيمارستانها در اعلام افراد دچار مرگ مغزي شده، نبود جايگاه شغلي تعريف شده و مستقل براي هماهنگ کنندگان پيوند اعضا، ناکافي بودن تخت مراقبت هاي ويژه در کشور را از جمله دلايل پايين بودن آمار پيوند اعضا از مرگ مغزي در ايران دانست و اظهار داشت: کمبود امکانات انتقال اهداکنندگان عضو از جمله آمبولانس هاي مجهز،  آموزش ناکافي گروه هاي حرفه اي، پرداخت ديرهنگام يا عدم پرداخت حق الزحمه گروه هاي فعال در اين فرايند و نبود سيستم تشويق براي اين افراد را از ديگر علت هاي پايين بودن آمار پيوند اعضا در کشور عنوان کرد.
وي با بيان اينکه در بسياري از کشورها، اعضاي افراد مرگ مغزي شده در زمره سرمايه هاي ملي قرار دارد و جسد آنها پيش از اهداي عضو به خاک سپرده نمي شود، گفت: اين درحالي است که در ايران به دليل نبود آموزش هاي کافي، عدم فرهنگ سازي مناسب و فراهم آوردن بسترهاي لازم، بسياري از افراد واجد شرايط اهداي عضو شناسايي نمي شوند يا بدون اهداي عضو به خاک سپرده مي شوند.» (منبع)

اما در دنیا چه خبر است؟
اهدای عضو و به طور مشخص فروش کلیه در دنیا هم جنجال برانگیز است. در کل، کشورهایی که کشورهای کلیدی معامله گر کلیه هستند کشورهای چین، هند، پاکستان، ایران، آفریقای جنوبی، اسرائیل، انگلستان، آمریکا و برزیل هستند.

فروش کلیه در بسیاری از کشور های دنیا ممنوع اعلام شده است. اما این ممنوعیت جلوی گسترش بازار سیاه فروش این عضو را نگرفته است. کشور هایی مثل هند و پاکستان با وجود قانون منع فروش کلیه حتی از این طریق به جذب توریست می پبردازند!!! و این مسئله ای است که از آن به توریسم اهدای عضو یاد می شود. در کشور هایی که فروش کلیه آزاد است، نظارت شدیدی از طرف دولت بر آن اعمال می شود.  

معمولا مردم کشورهای فقیر تر، بیشتر مایل به فروش کلیه ی خود هستند و به همین دلیل کلیه های خود را صادر می کنند یا بهتر بگوییم بیماران خارجی را وارد می کنند!

در ایران در گزارش ها می خوانیم که فعلا در بازار کلیه(!)، عرضه ی کلیه بیشتر از تقاضاست.

اما بر عکس آن، در کشور های پیشرفته تر به دلیل رفاه بیشتر مردم، کمتر کسی اقدام به فروش کلیه ی خود می کند. و به همین دلیل کشوری مثل اسپانیا مجبور می شود برای نجات جان بیمارانش، اهدای اعضای بیماران مرگ مغزی را بدون اجازه ی خانواده ی آنها قانونی اعلام کند.

با این حال باز هم دلالان فروش اعضا در این کشورها بی کار نمی مانند و با وجود مجازات زندان و یا جریمه ی نقدی معاملاتی را جوش می دهند.

در ایران و دیگر کشورهای  دنیا، فروش کلیه ی کودکان غیر قانونی است و با آن به شدت برخورد می شود. این قانون جلوی بسیاری از سو استفاده های احتمالی (حتمی) از کودکان را گرفته است. با این حال قاچاقچیان کودک در کشور های فقیر حتی از این کار هم فرو گذار نیستند.

بر گردیم سراغ کشورهای پیشرفته! آنها هر روز برای تشویق مردم به اهدای عضو، به برنامه های جدیدی فکر می کند. مثلا اخیرا در کشور هلند برنامه ای تهیه کردن به اسم نمایش بزرگ اهدا کنندگان. شرکت کنندگان این برنامه بیماران کلیوی هستند که نیاز به بیوند دارند. و جایزه ی آنها دریافت یک کلیه است! این مسابقه توسط شبکه ی ‌‌بی ان ان تهیه شده است که مدیر آن  دچار نا رسایی کلیه بود و در سال 2002 جان خود را از دست داد. این برنامه به یادبود او و تولید شبکه ی آلمانی اندمول (برادر بزرگ) تهیه شده است.

فروشنده ی کلیه در هر کجای دنیا باید تحت فشار مالی زیادی باشد تا با فکر به انجام عملی خیر و به دست آوردن مقداری پول، حاضر به این کار شود. اما پزشکان معتقدند این کار در دراز مدت و به طور بنیادین راه حلی برای کاهش تعداد بیماران نیست. چرا که احتمال بیمار شدن فردی که با یک کلیه زندگی می کند بالاتر می رود و ممکن است خود فرد اهدا کننده (فروشنده!) دچار مشکل شود.

قیمت کلیه در ایران از 2 میلیون تا ...  در اینترنت حتی تبلیغاتی دیدم که کلیه یشان را با قیمت 25 میلیون بیشنهاد کرده بودند. نمی دانم با این قیمت هم فروش می رود یا نه. ولی اکثر کسانی که نوشته اند به علت بدهی و فورا نیازمند پول هستند، قیمت هایی در حدود 6 میلیون را، با کمی بالا پایین، برای فروش پیشهاد می کنند (6 میلیون!!! برای پاره ای از تن. شاید حتی به یک ششم این پول احتیاج داشته باشند و مجبور به این کار شوند!!!)؛ گاهی هم 10 میلیون تومان قیمت پیشنهادی آنهاست. معمولا گروه خونی افراد در تعیین قیمت کلیه ی آنها تاثیر گذار است.
 اما قیمت کلیه در جهان بسیار متغیر است. مثلا در کشورهای اروپایی (هر چند غیر قانونی ) اما قیمت های بالای 20 میلیون برای آن پیشنهاد می شود. به هر حال، گذشته از تفاوت در نظام اقتصادی آنها، کسی که خطر جریمه و زندان را به جان می خرد، پول بیشتری می خواهد.

اما در کشوری مثل پاکستان، کلیه حتی با قیمت یک میلیون تومان هم معامله می شود.

امیدوارم در کشورمان، با فرهنگ سازی، مردم بیشتری به اهدای اعضای عزیزان مرگ مغزی اشان رضایت دهند و نه تنها جان یک نفر، بلکه جان شخص دیگری که شاید در فکر فروش کلیه ی خود بوده است را هم نجات دهند. البته این امر محقق نمی شود مگر با کم شدن مشکلات اقتصادی این همشهریان و هموطنانمان و بالا بردن سطح آگاهی جامعه در موازات با آن.

حتی اگر جان یک نفر را هم می توان نجات داد، دریغ می کنیم؟!

پ.ن.  بازار گرم خرید و فروش کلیه

پ.ن. چند عکس از دیوار ها و کلی کلیه

پ.ن. خرید و فروش کلیه در ایران، لینک یک مستند و اینجا

پ.ن. کلیه در دنیا- انگلیسی

پ.ن. ایران بیشترین مرگ مغزی و کمترین اهدا اعضا

 پ.ن. چند منبع: اینجا و اینجا و این یکی

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 23:31  توسط طراوت  | 

به بهانه ی جایزه ی صلح نوبل 74 سال پیش

جایزه ی صلح نوبل سال ۱۹۳۵ به کارل فون اوسیتسکی اهدا شد.

 <<کارل فون اوسیتسکی

فقط کسی که سال های پس از جنگ جهانی اول را در آلمان گذرانده باشد می تواند واقعا درک کند که مردی مانند اوسیتسکی با چه مبارزه ی دشواری دست به گریبان بود.او می دانست که هموطنانش به حکم سنت، خواهان خشونت و جنگ اند، و چیزی از این تمابل کاسته نشده است.او می دانست که موعظه ی مسالمت و عدالت در برابر هموطنانش که به سبب مصایب روزگار و پیامد های روحیه شکن یک جنگ طولانی، سرسخت تر شده بودند، تا چه حد دشوار و بی ارج و خطرناک است. آنها در اوج نابینایی خود سخنان خود را با کینه، نفرت، ستم و انهدام تدریجی پاسخ می گفتند. حال آنکه اندکی توجه به سخنان او و عمل کردن بر آن روال، شاید به رستگاری آنان می انجامید و آرامش حقیقی نیز برای سراسر جهان در پی می داشت.

اینک بنیاد نوبل تصمیم گرفته است این شهید فروتن و بی پیرایی را مشمول افتخاری عظیم سازد و خاطره ی او و فعالیت هایش را زنده نگه دارد، بی گمان تا ابد مایه ی سرافرازی آن بنیاد خواهد بود. این افتخار برای بشریت امروز نیز خالی از معنا و مفهوم نیست، زیرا توهم مرگباری که او در برابرش مبارزه می کرد، با پیامد های جنگ اخیرهم از میان نرفته است. خودداری از حل مسائل بشری به وسیله ی زور و قدرت وحشیانه، امروز هم مانند همان روزها، از واجبات است.>>

برگرفته از کتاب حاصل عمر- آلبرت آینشتاین/مترجم: ناصر موفقیان- انتشارات علمی و فرهنگی

 

پ.ن.۱ جنگ و جنگ طلبی- یک بررسی روان شناسانه

پ.ن.۲ زندگی نامه Carl von Ossietzky

***

پ.ن.۳ متن کتاب روح های تسخیر شده (پدیده های هیپنوتیزمی) بخش اول، بخش دوم و بخش سوم

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 1:29  توسط طراوت  | 

جنگ

                          

جنگ، این صحنه ی شوم، سلاحش را با خنده های دهشتناک به دستان ظریف و نگاه های جست و جو گر کودکان می دهد تا آنها را با قاموس مرگ آشنا کند. تا آنان را چوب به دستانی بیافریند که غرقه در دریای گرسنگی به صدای تیرهای بر آمده از سلاح هایِ داغ همچون جهنم بسنده کنند. و نه گرسنه از غذا که گرسنه از محبت، گرسنه از انسانیت، گرسنه از دانستن، گرسنه از هرآنچه که حق است بر انسان.

و به جای حق، سلاحی در دست می گیرند تا با خشم فرو خورده ی سالیان کودکی، که نه کودکی است برایشان، حق ر اباز پس گیرند.  و چون حق را نشانه می گیرند، به او شلیک می کنند و حق در دم جان می سپارد.

عجب راه درازی است راه باز پس گرفتن حق، که باید با چشم نشانه اش گرفت، حتی نه با چشم سر، چه رسد به چشمان دو لول تپانچه.

حتی زمین هم در اعتراض به این حق کشی، روزه ی آب گرفته و در اعتصاب، به بیابان نشسته است.

و تا حق بر رویش پا نگذارد، به خفتگی فرو رفته در جهل بیدارگونه اش ادامه می دهد.

و چه خفقانی است که کاش روشن می بود.

سیاهچاله ای است که نوری از آن بیرون نمی تابد.

و بزرگی می گفت کاش سیاهچاله در نظر به طواف نور رود. که آنگاه نور کعبه ی او خواهد شد.

و از این جا بود که رنج، عشق شد و عشق، رنج؟!


یاللعجب...

پ.ن.۱  داستان کودکان جنگ

پ.ن.۲ کودکان جنگ خشونت را تکرار می کنند.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 13:41  توسط طراوت  | 

دوش آگهی ز یار سفر کرده داد باد...

                

دوش  آگهی  ز  یار  سفر  کرده  داد باد                          من نیز  دل به باد دهم   هرچه باد باد

کارم  بدان  رسید  که  همراز  خود کنم                          هر شام   برق لامع  و  هر بامداد  باد

 در  چین  طره ی  تو  دل بی حفاظ من                          هرگز   نگفت  مسکن  مالوف  یاد باد

امروز     قدر    پند    عزیزان    شناختم                          یا رب  روان  ناصح  ما  از  تو شاد  باد

خون شد دلم به یاد تو هرگه که در چمن                        بند  قبای  غنچه  گل   می گشاد  باد

از  دست   رفته   بود  وجود  ضعیف  من                         صبحم به بوی وصل تو جان باز داد باد

حافظ   نهاد    نیک    تو    کامت   برآورد                         جان ها   فدای  مردم  نیکو  نهاد   باد

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 10:12  توسط طراوت  | 

مغایرت

الان از همه ی کلمات بدم اومد. شاید هم ازشون متنفرم. می شه هزار تا مفهوم مخالف رو چنان با کلمات زیبا نوشت که اگه بهشون فکر نکنی (یا حتی اگه بهشون فکر هم بکنی) مجبور می شی همشونو تایُید کنی... انگار هر چه زیبا تر، درونش پست تر.

کار درست رو همون حافظ و سعدی و ... کردند که هر کس به حد  بضاعتش و بر طبق عقیده اش از نوشتشون برداشت کنه. مولف باید با زمین گذاشتن قلمش برای خواننده بمیره... وگرنه خواننده رو می کشه...

پ.ن.۱ این پست مغایر با قوانین وضع شده در مهد عشق می باشد. هی یارو! باید از عشق حرف زد نه بر عکسش. از نویسنده تقاضا می شود در اسرع وقت به واحد تفتیش عقاید پسا قرون وسطایی این وبلاگ مراجعه کند.

پ.ن.2 نوشته ی بالا مغایر با قانون مرگ مولف است و تحمیل عقاید نویسنده در آن کاملا مشهود و هویداست. کلا به احضاریه ی بالا مراجعه شود.

پ.ن.3 کلا به واحد تفتیش عقاید مراجعه شود.

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 15:16  توسط طراوت  | 

بیعتی با حقیقت

پیمان عاشقان

شب ۱۹ ماه مبارک رمضان

آييني ديگر از جمعيت امداد دانشجويي – مردمي امام علي(ع) در شب قدر

 

 

همه آن چه که آن روزگار ، علی (ع)  را  حیران و رنجور می ساخت ، امروز نیز هست و چه بسا با شدتی سوزاننده تر. . . آری !  جهنمی که برای گناهکاران در جهانی دیگر و ساخته دستان خدا فرض کرده بودیم ، امروز با دستان ما انسان ها در همین جهان تجلی یافته است . . . منتها برای بی گناهان و معصوم ترینان ! برای کودکان و دردمندان اجتماع !

- اعتیادی که گستردگی اش دیگر فقط در سطح شهرها ، بر لب جوی ها و گوشه خرابه ها نیست ، بلکه حلق کودکان سه ماهه را نیز تسخیر کرده است ( پدرانی که با دود دادن ، فرزندانشان را خواب می کنند ! ) .

- محلات فقر زده  و خاکسترنشینی که گویا باید باشند و مثل حقیقتی علمی – چون وجود اکسیژن در هوا –  وجودشان را پذیرفته ایم . نکبتی که گویا با تصمیمی از عمق ناخودآگاهمان ، به عنوان تقدیر همنوعانمان در نظر گرفته ایم .

-  و . . .

صفات و کردارها و واقعیاتی که به عرصه زندگی جمعی ما هجوم آورده اند و  رواج روز به روزشان ، دم به دم قربانی می گیرد . به راستی برای فروپاشی یک قوم و  ویرانی یک ملت ، چه چیزهای دیگری باید اتفاق افتد

و آیا امروز نباید با تعهدی عاشقانه و محبتی برادرانه ، برای ساختن دوباره و اصلاح نازیبایی ها  ، کوششی مستمر آغاز کنیم ؟

 

می توان در شب قدری که در پیش است ، بیعتی با پیشوای دردمندان داشت و این آغاز را ثبت کرد . جمعیت امداد دانشجویی – مردمی امام علی (ع) سالهاست که در شب نوزدهم ماه رمضان پیمانی با مولا علی می بندد و از همه رفتارها و منش هایی که سقوط جامعه را در پی دارد ، اعلام بیزاری می نماید .

بر  این حجم تیرگی ، باید با نوری قوی تر و جمعیتی فزون تر  تابید :

بنابراین  امسال تصمیم گرفتیم این آیین را با شیوه ای متفاوت تر  اجرا نماییم و در سطحی وسیع تر اطلاع رسانی کنیم .

 

 

 

چگونگی اجرا:

 

چه می خواهیم ؟

اجتماعی عظیم در یکی از مناطق محروم ، با هدف بیعت با مولا علی (ع) ، به عنوان نماد مهر و رحمت براي  بشریت ، عقلانیت و  راستي ، با حضور آسيب ديدگان اجتماع ( كودكان كار و خيابان ، زنان سرپرست خانوار محروم و .... ) دانشجويان ، اساتيد دانشگاه ، اقشار گوناگون مردم و اعضاي جمعيت و غيره ...

1-      برگزاري نماز  در اعتراض به اعتياد فراگير ، محله هاي فقر زده ( و به حال خود رها شده ) ، سوء استفاده از كودكان   ، تن فروشي اجباري و همه پلیدی های دیگری که هر جامعه را به سقوط و تباهی کامل می کشاند .

2-      قرائت متن بيعت و پيمان با حضرت علي (ع)  با اين مضمون كه با معضلات اجتماع سازش نكنيم و در جهت رفع آن ، هر روزه بكوشيم

3-      امضاي متن بيعت توسط حضار

 

   

نکاتی درباره ی مراسم بیعت:

الف – هر يك از حاضران ،  فانوسي به دست خواهند داشت كه نمادي است از تلاش براي زدودن تاريكي هاي جهل و افزودن بر نور بيداري و اشاره دارد بدين امر كه حجم تيرگي بسيار گسترده است و بايد تمام شهر فانوس بيداري شان را به دست گيرند ( هر فردي مسئول است و بايد در بيدارسازي بكوشد ) تا بتوان بر مشكلات و مصائب اجتماع ژيروز شد .

 

ب – همه حاضران پوشش آبي رنگ خواهند داشت . رنگ آبي از بدو تاسيس جمعيت امداد دانشجوي – مردمي امام علي(ع) ،  به عنوان نماد دگرخواهي و عشق به همنوع ، در تمامي طرح ها و آيين هاي جمعيت استفاده مي شود .

 

پ – جمعيت به عنوان نهادي مستقل ، غيرسياسي و غيردولتي ، تنها در زمينه مسائل اجتماعي فعاليت مي نمايد و آيين بيعت نيز با اهدافي بشر دوستانه و  كاملا اجتماعي برگزار مي شود ؛ لذا در اصل برنامه و در حاشيه آن ، هيچ گونه جانبداري از جريانات سياسي جاري ، جايي نخواهد داشت و جهت حفظ جايگاه اجتماعي و چارچوب منطقي و علمي طرح ، هر گونه فعاليتي فراتر از حدود مراسم ، مورد تاييد هيئت مديره جمعيت امداد دانشجويي – مردمي امام علي و هيچ يك از اعضاي آن نمي باشد و به طور كل از  شأن فرهنگي و اجرايي طرح ، خارج است ؛ علاوه بر اين ، چنين حركاتي ، مشي نخستين جمعيت را كه ايجاد همگرايي در اقشار مختلف و آراي گوناگون جامعه ، جهت رفع معضلات اجتماع مي باشد  را  نفي خواهد كرد .

 منبع: پیمان عاشقان


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 22:1  توسط طراوت  | 

آورده اند که...

 

یسوع فرمود حق می گویم به شما به درستی که سوزانیدن شهری هر آینه افضل است از اینکه در او عادت بدی گذاشته شود.

انجیل برنابا- فصل 34- آیه ی 5

 

امروز تولد مادر ترزا بود.

مادر ترزا:

درانتهای حیات ما بدین سنجیده نخواهیم شدکه:
چه مدرک دانشگاهی دریافت کرده ایم
چه مقدارازمادیات دنیابرای خوداندوخته ایم
چه کارهای بزرگی انجام داده ایم
سنجش مابراین اساس خواهد بود که:
من تشنه بودم وتومراسیراب کردی
من عریان بودم وتومراپوشاندی
من بی خانمان بودم وتومرااسکان دادی
تشنه.نه فقط تشنه آب بلکه تشنه محبت
عریان.نه فقط ازبرای لباس بلکه عریان ازعزت واحترام
بی خانمان.ولی نه تنهادرطلب خانه ای ازخشت بلکه به
سبب خروج ازعوالم انسانی
بنابراین جسورانه عشق بورز.احترام کن وبپذیر 

 

و تو تقویم نوشته:

امروز روز بزرگداشت زکریای رازی بود...

 

و البته... این هفته، هفته ی جهانی آب بود...

آب

پ.ن.۱ شاید این پست به زودی تکمیل شود...

پ.ن.۲ یک منبع: اینجا

پ.ن.۳ قسمت تولید مطلب مغز این جانب (واحد وبلاگ) به دلیل بی توجهی به تولیدات بی دریغش (عدم ثبت بیش از ۲۵۰۰ پست جدید در وبلاگ: طبق آخرین آمار رسیده از مرکز کل آمار!!!) دچار نارسایی شده و تا اطلاع ثانوی از تولید مطلب معذور است. باشد که جایش در بهشت اوفتاد.... (بله؟!!)

پ.ن.۴ هممم... کی وبلاگو اختراع کرده؟!!!

پ.ن. ۵ لطفا به افاضات این جانب در پ.ن.۳ توجه نفرمائيد. چون احتمالا همین فردا/ پس فردا بازگشت شکوهمند کارمند واحد وبلاگ مغز این جانب را در قالب پستهایی جدید (نشانه های ظهور!!!) مشاهده خواهید کرد...

+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 0:31  توسط طراوت  | 

کمدی یا تراژدی، یک خبر

یادم نیست این جمله رو کی گفته:

دنیا از دید کسانی که آن را می بینند کمدی و از نظر کسانی که آن را حس می کنند یک تراژدی است.

*******

عکس تزئینی است.

خبرگزاری یاهو- جمعه ۲۱ آگوست ۲۰۰۹: مرگ ۷۵ مهاجر آفریقایی در مدیترانه

رئیس کل اداره ی مهاجرت سازمان ملل متحد، جمعه با استناد به گفته های ۵ فرد نجات یافته از فاجعه ی تکان دهنده ی اخیر مدیترانه، اعلام کرد:  ۷۵ مهاجر آفریقایی بعد از آنکه ذخیره ی آب و غذای کشتیشان در آب های مدیترانه به پایان رسید، بر اثر گرسنگی و تشنگی جان باختند. 

رئیس کل اداره ی مهاجرت سازمان ملل در یک نشست خبری اظهار داشت: این مهاجران که اکثر آنها از کشور اریتره بودند، سه هفته ی پیش طرابلس لیبی را با یک کشتی کوچک برای ورود به اروپا ترک کردند. آنها مجبور شدند افراد زیادی را سوار کشتی کنند که در زمان اتمام آذوقه یشان تنها پس از سه روز،  هیچ کمکی دریافت نکردند.

ماموران اداره ی گمرک ایتالیا این کشتی را پنج شنبه در حالی پیدا کردند که تنها یک ماهیگیر، با وجود ترک کشتی قبل از رسیدن به مقصد، از قبل کمی آب و نان به آنها داده بود.

پ.ن.۱ روزنامه ی اریتره دیلی

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 23:43  توسط طراوت  | 

خیمه شب بازی

 عروسک ها

سال ها بود مربی خیمه شب بازی را می شناخت.

نه در دل تحسینش می کرد و نه به زبان اما رفتارش این گونه نشان می داد بس که می خواست مجیزش را بگوید اما لالی اش نمی گذاشت.

هر روز که از تالار تو در توی دیوار مجاور سالن اصلی نمایش می گذشت تا خود را از دالان حقیر و تاریکش در زیر زمین هزار توی ساختمان نمایش به صحن پرشکوه بی چراغش برساند، لنگ لنگان هزار بار آرزوی مرگ می کرد. نه به خاطر سرما و نه به خاطر لالی اش و نه حتی به خاطر لنگ زدن... تنها چون باز باید  از دور معلم خیمه شب بازی را می دید.

سال اول را فراموش نمی کرد. همان سالی که با هزار امید و آرزو دوان دوان از خانه بیرون زد... در ست بعد از اینک با مادرش چنان حرف زده بود که بیچاره قلب درد بگیرد...

درست بعد از آنکه عروسک خیمه شب بازی اش در آتش سوخته بود... درست بعد از آنکه پدرش از دست رفته بود...

اولین کسی بود که معلم خیمه شب بازی برای شرکت در کلاس ها پذیرفتش. با چنان تعریف و تمجیدی که فکر کرد دو روزه صاحب خانه می شود... شاید هم صاحب نمایش...

روز اول گفتند: لال شو... عروسک خیمه شب بازی!... حرف زدن موقوف....

 به پیشرفت فکر می کرد... به فتح کردن قله های شهرت... به درخشش در میان ستاره های نمایش... لال شد...

روز دوم دست و پایش را بستند... لال شده بود نمی توانست چیزی بگوید... تقلا نکرد... به قله ها فکر می کرد...

روز سوم به ۲ تکه چوب آویزانش کردند... دست و پایش بسته بود نتوانست مقاومت کند... به درخشش فکر کرد....

روز بعدش آویزانش کردند بالای سن و زیر پرده ها... دلش رنجید اما قند توی دلش آب شد... فکر کرد دیده می شود...

از آن روز به بعد بود که شروع شد... معلم خیمه شب بازی هر روز چوب هایش را می گرفت و تکانش می داد... هر جور که دوست داشت... حتی وقاحت را به جایی برد که به جایش حرف می زد... از همان جا بود که از مربی خیمه شب بازی بدش آمد...  مردم به تماشایش می آمدند... آرزو داشتند مثل او مشهور شوند... به او می خندیدند برایش گریه می کردند... به او حسرت می بردند و گاه حسودی می کردند... اما او ... بیایید دیگر عروسک خیمه شب بازی صدایش کنیم... بله... عروسک خیمه شب بازی اما در دل ، خون گریه می کرد... آخر... آخرین باری که آویزانش کردند اشکش را هم از او گرفتند... خنده را که مدت ها بود از لب هایش تبعیدش کرده بودند....

تا آن که یک روز طناب دست هایش پاره شد و بر زمین افتاد... تازه آن موقع بود که به عمق فاجعه پی برد.... حالا که دست هایش کمی آزاد شده بودند می فهمید تا آن موقع چه وضعی داشته ونمی فهمیده...

ولی... پایش لنگ شد... از همان روز به بعد.

معلم خیمه شب بازی حتی به او نگاهی هم نیانداخت... باز هم عروسک نو و سالم داشت. پرتش کرد توی زیرزمین...

حالا از آن روز به بعد، عروسک خیمه شب بازی صبح به صبح با اینکه نور را نمی بیند اما خورشید را تصور میکند... آرام آرام راه روهای نمور کنار دیوار سالن نمایش ر ابا آن پای لنگش راه می رود بلکه برسد به جایی که قرار بود پنجره باشد تا شاید خورشید را ببیند. به نورش هم راضی بود  اگر خورشید نبود... نور ماه هم قبول بود... مهتاب هم بد نبود... باشد... حداقل آسمان ... اگر نشد... فقط یک کرم شب تاب که با شتاب از جلوی شیشه بگذرد... هوای تازه که حتما تو نمی آید... حتی اگر دعوتش کند...

اما هر روز با اینکه آن راه روهای سیاه را که صدای چکه چکه های آب بر روی زمین سفت و سنگی اش، سرما را بیشتر در تنش می انداخت می پیمود، اما هرروز باز هم به جای پنجره به سالن اصلی میرسید که با تمام شکوهش چراغ هایش خاموش بود... و باز مجبور بود قیافه ی معلم خیمه شب بازی را ببیند... با اینکه از او خوشش نمی آمد... اما مجیزش را می گفت نه به زبان و نه در دلش... اما رفتارهایش انگار تحسینش می کردند... نه اینکه ازش خوشش بیاید می خواست مربی خیمه شب بازی چیز دیگری را ازش نگیرد... نمی دانست دیگر چه برایش مانده... اما حتما معلم خیمه شب بازی می دانست... می ترسید اگر چیز دیگری ازش بگیرد باز تازه آن موقع باشد که بفهمد آن را داشته...

هر روز مجیزش را می گفت نه به زبان... چون لال شده بود...

آخرین بار که طول دالان را طی می کرد... با همه ی تاریکی و خش خش کف پاهای پینه بسته اش به نمی داند کجای سنگ های زمین، داشت فکر می کرد از این معلم خیمه شب بازی چه چیزی یاد گرفته... به هر حال معلمش بوده.... داشت به این فکر می کرد که ....

****

عروسک خیمه شب بازی

داشت به این فکر می کرد که... سوسک طلایی با آن شاخک های طلایی اش مثل همیشه بالای دیوار، جلوی روزنه ی دالان نمور نشسته بودو همان طور که شاخک هایش را می جورید مبادا که شپش گذاشته باشند، داشت به عروسک خیمه شب بازی نگاه می کرد و مثل همیشه داشت به این فکر می کرد که این همه سال چرا عروسک یه نگاهی به بالا نمی اندازد تا او را ببیند... حتما درخشش طلایی رنگش مجذوبش می کرد... بیچاره می ترسید از جلوی روزنه کنار برود و نور از روزنه بیاید تو و عروسک بیچاره را اذیت کند... این بود که فداکاری می کرد و برای نمایش زیبایی اش جلو نمی رفت و همان جا مانده بود...

همین طور که خیره شد بود به عروسک و به این چیزها فکر می کرد، دید که عروسک با خشکی بر زمین افتاد... آهی از ته دل کشید... فکر کرد این یکی هم مرد و زیباییش را ندید...

از جلوی روزنه کنار رفت تا خستگی در کند... باریکه ی نوری از روزنه به نرمی بر بلندای خمیده ی عروسکی که بر زمین لمیده بود می تابید. اما عروسک در آن سرمای دالان دیگر گرمایش را حس نمی کرد...

****

شپش ها کمی آن طرف ترخیره خیره به سوسک طلایی و معشوقش، عروسک خیمه شب بازی، می نگریستند و انگشت حیرت بر دهان گزیده بودند. آنها سوسک طلایی را خاله خرسه صدایش می کردند. بس که گنده بود...

ضرب المثل دوستی خاله خرسه هم از همان موقع بود که باب شد... حتی بین عروسک های خیمه شب بازی و دیگران... با آنکه  هنوزم که هنوزه نمی دانند فلسفه اش چیست...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 23:1  توسط طراوت  | 

سرود ملی مدرسه

دوران راهنمایی یکی از بهترین دوران مدرسه ام بود. الان که فکر می کنم می بینم به جز دوستای خیلی خوب (البته بهترین دوستام از دبیرستانن!)، مدیریت مدرسه عالی بود... بگذریم از معلم های خوب و تشویق هایی که برای شرکت بچه ها تو فعالیت های مختلف بود... چیزی که چند روزه هی یادش می افتم و به یاد اون موقع ها زمزمه اش می کنم سرود ملی(!) مدرسه است! همه ی ما ۵۰۰ تا بچه ی راهنمایی وای می سادیم سر صف و این سرود رو با آهنگ می خوندیم... هنوز هم که یاد اون همه هماهنگی می افتم یه حس خوبی پیدا می کنم، اصلا مثل چیزهای دیگه (مثل ورزش یا ...) نبود که هر کسی ساز خودش رو بزنه... یادش بخیر...

همکاری، همیاری، هشیاری، بیداری

باشد هدف در اینجا

ای همرهان کوشا

از بهر آبادانی

در صحنه ی مدارس

برخیز یک دم از جا

همکاری، همیاری، هشیاری، بیداری

 

پ.ن.۱ کاشکی آهنگش رو هم می شنیدین!

پ.ن.۲ این سرود ملی مال سالیه که ما سوم بودیم... فکز کنم در تدارک پرچم هم بودن! ما که ندیدیم!

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 1:35  توسط طراوت  |